شهید

سیدحسن کریمیان

  • تاریخ شهادت: ۱۲ اسفند ۱۳۶۵
  • دوره ۳ مدرسه مفید

مدخل اصلی: سیدحسن کریمیان     پدیدآورنده: سیدحسن کریمیان
تاریخ تنظیم: ۶۴٫۱٫۲۷     منبع: کنگره شهدا دانشگاه شریف
نوع متن: دست‌نوشته شهید
وضعیت اصل سند: در دسترس نیست
مدخل‌های مرتبط: ندارد
توضیحات: وصیت‌نامه
بسم الله الرحمن الرحيم

اين وصيتنامه اينجانب، سيد حسن کريميان، فرزند …موسي بن جعفر (ع) است که در سالروز شهادت آن آقا نگارش می‌یابد.

اشهد ان لا اله الا الله (جل‌جلاله وعظم شأنه) وان محمدٵ عبده و رسوله (صلی‌الله عليه واله و سلم) و ان امیرالمؤمنین عليأ حجۃ الله وخليفته و ان الحسن و الحسين و علي بن الحسين و محمد بن علي و جعفر بن محمد و موسي بن جعفر و علي بن موسي و محمد بن علي و علي بن محمد  و الحسن بن علي  و الخلف القائم الحجه حججه علي خلقه ثم اشهدک اللهانی بعدالتک مؤمن و بيوم القيامه موقن.

اما بعد؛ توصيه می‌کنم به هر خواننده‌ای به‌خصوص نزديکان که به خدا بيشتر توجه کنند و از رحمتش مأيوس نشوند و از خشمش غفلت ننمايند که خداوند لطيف در قرآن فرموده:”رحمتي وسعت کل شیء” و من بارزترين اين لطف را شهادت خود می‌دانم چراکه شما هم می‌دانید من لايق نيستم و وصول اين [کلمه ناخوانا] نيست مگراز لطف او.

مطلب ديگر توجهات و توسلات به ائمه طاهرین و فاطمه مرضيه و پيامبر اکرم است که عجيب مؤثر می‌باشد که خداوند فرمود: [عبارت ناخوانا]

و ديگر وصيت می‌کنم به انديشه پيرامون وضعيت کنوني، تشخيص حق از باطل و سپس روش ديدار [به نظر کلمه ديدار می‌آید] حقيقت.
بسيار خوشوقتم که من پدري دارم مؤمن، کوشا درراه اداي وظيفه و خداوند بزرگ بر توفيقات ايشان بيفزايد.

و نيز خوشحالم که چنين مادري عاقل، هشيار، صبور، پاک و مجاهد دارم و از خدا می‌خواهم او را در بهشت زيارت کنم.

و برادرانم، فرامرز آقا، حسين آقا و محسن آقاي پاک را به خدا می‌سپارم تا زنان و مرداني مؤمن، متقي، مجاهد و مخلص تربيت کنند.

و اما فاطمه خانم را مادر جان دختري پاک، مؤمن، مخلص تربيت کن تا چون تو فرزند تربيت کند و چون تو پاک باشد.

مادر درخواست عاجزانه دارم براي من جزع نکني. نمی‌گویم گريه نکن که جدم حسين براي فرزندش گریست ولی جزع نکني که اجرت ضايع می‌شود.

پدر جان گرچه سخن من حجت نيست ولي مدرسه مفيد را زیاد مبر صورت آقايان مظفري نژاد، رفيعي، ظفر قندی و دانشي را با احترام ببوس. به‌خصوص محمد آقا که عجيب وسیله‌ای براي هدايت بنده بود.

مادر متأسفانه قرآني را که قول داده بودم به اتمام برسانم را فقط تا ابتداي سوره الاسراء رساندم که طبق برنامه پيش رفته و کاهلي نکردم. پس ببخش. لطفاً براي من سه‌روزه سه‌روزه بگيريد و اگر زحمت نيست دو سال و نيم نماز محض احتياط و تا پنج سال هرسال يک ختم قرآن و تو را به عظمت حق شب‌های جمعه مرا فراموش نکنيد. حتي به يک صلوات.

از اينکه بدخط و نامفهوم است عذر می‌خواهم.

کوچک شما عبدالله

سید حسن کريميان

غروب روز سه‌شنبه

۶۴٫۱٫۲۷

 

مدخل اصلی: سیدحسن کریمیان     پدیدآورنده: سیدحسن کریمیان
تاریخ تنظیم:  ۶۴٫۱۰٫۱۱      منبع: کنگره شهدا دانشگاه شریف
نوع متن: دست‌نوشته شهید
وضعیت اصل سند: در دسترس نیست
مدخل‌های مرتبط: ندارد
توضیحات: وصیت‌نامه

 

بسم‌الله الرحمن الرحيم

آنچه در ذیل می‌خوانید تركيبى است از نامه و وصیت‌نامه حال روحيم خوب نيست مدت‌هاست بی‌اختیار دعا می‌کنم اين عمليات شهيد شوم و جدا ازخداخواسته‌ام ولى گاه‌گاه كه به گذشته خود می‌نگرم از دعاى خود خنده‌ام می‌گیرد ولى امشب حاج‌آقا پروازيان حرف‌هایی زد كه بسيار اميدوارشدم ولا تياء سوا من روح الله. لذا بلافاصله مصمم شدم وصیت‌نامه خود را به شرح زير انشا كنم: اعوذبالله من الشيطان الرجيم ((ام حسبتم ان تتركوا و لما يعلم الله الذين جاهدوا منكم)) توبه ۱۶ اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له، هو الله الخالق البارى الحكيم الخبير المتكبر الرحيم الغفور القدير. و ان محمد عبده و رسوله و عليا امیرالمؤمنین حجه الله و امام الحق و الحسن بن على و الحسين بن على و على بن الحسين و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على و على بن محمد و الحسن بن و الخلف القائم المهدى صلوات الله عليهم حجج الله و ائمه الحق و ان المعاد حق اللهم فاشهد: خطاب اولم در اين وصيت به تمام كسانى است كه مسلمان‌اند و خود را پيرو رسول‌الله می‌دانند:

۱- شمارا وصيت می‌کنم به توكل بر خدا به‌حق سوگند كه هرچه بخواهيد او دارد و همه‌چیز را تواناست پس بافکر و يقين خود را بدو بسپاريد و از هیچ‌چیز خوف نداشته باشيد هم دنيا را از او بخواهيد هم عقبى را و خلاصه به‌اندازه وسع خود بكوشيد و مابقی را بدو بسپاريد و در اين حال باایمان بدانيد الخير فى ماوقع.

۲- نماز را از ياد نبريد كه اصل اصيل دين ماست در اداى آن اهمال نكنيد و آن را سبك نشماريد كه ” ان قبلت قبل ما سواها و ان ردت رد ما سواها ”

۳- شدیداً به شما توصيه می‌کنم به اول و آخر دنيا بنگريد به زندگى سلاطين وزندگی بزرگان آخرت به دغل‌بازی‌های دنيا و بدقولی‌های آن به پست بودن آن و مسخره بودنش و نهایتاً به شب اول قبر و تنهایی‌مان و به عجز در محاسبه قيامت و بعد خود را مهياى سفرسازیم و دل به دنيا نبنديم و آن را وسيله حيات اصلى بسازيم توشه برگيريم كه خير زادك التقوى

۴- توصيه می‌کنم به قرآن، دعا و توسلات هرگاه دنيا بر شما فشار آورد بگذاريد خدا با شما سخن گويد با قرآن و يا شما با او شكوه و شكايت كنيد با دعا و يا وسيله و شفيع برگيريد با توسل به ائمه حتماً باخدا دردهايتان را مطرح كنيد كه بهتر از همه به حرف انسان گوش می‌کند و ائمه را فراموش نكنيد كه چاره‌سازترین وسایل هستند و قرآن را بشناسيد و بدان انس بگيريد و بين خود و او جدايى نيندازيد.

۵- جهاد: مطلبى كه عرض می‌کنم در روحم است و غم جانم بارها فرياد کرده‌ام ميدانم واجب كفايى چيست و ميدانم واجب عينى چيست اما تو را به خدا انصاف است انسان واجب كفايى را آنقدر معطل كند تا حكم از او ساقط شود آری ميدانم مرتكب گناه نشده اما اهل وفا چنین‌اند آيا معرفت اين است كه پنج سال و نيم از تجاوز به دين خدا بگذرد و به بهانه واجب كفايى بودن خود را توجيه كنيم و درودیوار شهر را محكم بچسبيم پس می‌گویید به جبهه نرويد اگر می‌گویید برويد ليكن بعد ديگر همراه ما نمی‌توانید باشيد از ما نمی‌توانید استفاده كنيد آرى گناه نکرده‌اید اما امام زمان از ما راضى خواهد بود تو را به خدا وضو بسازيد و با خلوص و انديشه پاك بخوانيد نهيب قرآن را: يا ايها الذين آمنوا ما لكم اذا قيل لكم انفروا فى سبيل الله اثاقلتم الى الارض ارضيتم بالحيوه الدنيا من الاخره فما متاع الدنيا فى الاخره الا قليلا. بخوانيد دعوت قرآن را: انفروا خفافا و ثقالا و جاهدوا باموالكم و انفسكم فى سبيل الله ذلكم خيرلكم ان كنتم تعلمون. او می‌داند صلاح تو چيست تو چه ميدانى او می‌گوید “انفروا ” تو چرا خودت را توجيه می‌کنی و به هر سو می‌روی تا راهى براى ماندن بيابى. لا يستأذنك الذين يومنون بالله و اليوم الاخر ان يجاهدوا باموالهم و انفسهم و الله عليم بالمتقين انما يستأذنك الذين لا يومنون بالله و اليوم الاخر و ارتابت قلوبهم فهم فى ريبهم يردون. و خلاصه برادرانه می‌گویم خوشحال نباشيد از اينكه تكليف از شما ساقط می‌شود اى نفس بدبخت توبه جبهه احتياج دارى جبهه هیچ‌گاه به امثال تو احتياج ندارد. فرح المخلفون مقعدهم خلاف رسول الله و كرهوا ان يجاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبيل الله. يك وصيت هم به عموم دوستان دانشجو دارم اى عزيزان كمى در شيوه زندگى دقت بيشتر كنيم سنين جوانى را از دست ندهيم و علاوه بر تحصيل عالى خود را بسازيم و مهياى آخرت شويم كمى به ياد شهدا باشيم و از خود بگذريم وصاياى شخصى: اول از مادرم و پدرم تشكر فراوان می‌کنم از آن‌ها می‌خواهم حلالم كنند ميدانم چقدر به خاطر من خون‌دل خورديد اما ببخشيد و قيامت مرا باروی گشاده بپذيريد من نيز انشا الله شمارا فراموش نخواهم كرد از طرف من از آقايان رفيعى، دانش، ظفر قندی، مظفری نژاد و آیت‌اللهی به خاطر زحماتى كه براى هدايت من كشيدند تشكر كنيد و طلب رضايت نماييد همین‌طور از على برادر عباس نيز حلالىت بطلبيد. از مهندس اميدوار و دكتر سيد ريحانى و مهندس سعيدى به خاطر لطف فراوانشان به اهل جبهه تشكر نماييد و از مسئولين كتابخانه حسينيه ارشاد نيز دلجويى نماييد تا هيچ نماند از سوى من هزار ريال به عرب بدهيد و یک سال و نيم نماز كه به خاطر غلط بودن قرائت دارم برايم بخريد نظرم می‌رسد كفاره روزه‌های امسال را نداده‌ام و همین‌طور ۵ بار تاکنون قسم خدا را شکسته‌ام كه لطفاً كفاره همه را بدهيد به شما عرض كنم مقام شهدا يكى نيست و گرچه شهيد شوم لكن احتياج به توشه و خرج سفر دارم لذا می‌خواهم كه كمكم كنيد. مادر و پدرم وقتى زنده بودم مدتى بود هرروز توفيق خواندن يك حزب قرآن را داشتم و با خود عهد كرده بودم در صورت فوت هريك از شما اين كار را ادامه دهم ولى ثوابش را بين خودمان تقسيم كنيم تا مرگم حال كه از شما زودتر رفتم می‌خواهم به‌طور مستمر حتى روزانه يك صلوات مرا يارى كنيد ولى فراموشم نكنيد كه محتاجم. حتی‌الامکان مراسم تدفينم (درصورتی‌که جنازه‌ای بود) مطابق نحوه تدفين مندرج در جلد سوم كتاب معاد شناسى باشد و نهایتاً مادر بسيار عزيزم اگر می‌خواهی براى من گريه كنى سخنى نيست كه گريه عقده دل می‌گشاید ولى همان‌طور كه على هم در نهج‌البلاغه فرموده جزع نكن ناله كن ولى بی‌تابی نكن و با كفر گويى و ناسپاسى اجر خود را ضايع نكن در تربيت محسن و مونا كوشا باشيد و همه را توصيه به تقوی می‌کنم عرض ديگرى نيست.

والسلام .

سيد حسن كريميان

۱۱ شب اردوگاه كارون

۶۴٫۱۰٫۱۱

 

مدخل اصلی: سیدحسن کریمیان     پدیدآورنده: سیدحسن کریمیان
تاریخ تنظیم:  ۶۵٫۱۲٫۱۰      منبع: کنگره شهدا دانشگاه شریف
نوع متن: دست‌نوشته شهید
وضعیت اصل سند: در دسترس نیست
مدخل‌های مرتبط: ندارد
توضیحات: وصیت‌نامه

 

بسم اﷲالرحمن الرﺤﻴم

الحمدالله رب‌العالمین کما ﻴحمده الحامدون ٬ الحمدلله الاول و الاخر والظاهر والباطن٬ الرحمن الرحیم ٬ الملک القدوس السلام المتکبر الذی یرفع اﻠﻤﺴﺘﻀﻌﻓﻴﻥ و ﻴحب المجاهدﻴن ﻴهدی من ﻴشاء و ﻴضل من ﻴشاء سبحانه و تعالی عما ﻴشرکون ٬ اللهم مولای اشهدک انی رضیت بالاسلام دﻴﻨﴼ و بالقرﺁن کتاﺒﴼ و بمحمد ﻨﺒﻴﴼ و بعلی وﺼﻴﴼ و ﺨﻠﻴﻓﺔ و ﺒﺃﺌﻤﺔ المعصومین من ولده حججک اللهم فاشهد. ثم اصلی علی سیدی محمد (ص) صلاة ﺘﺎﻤﺔ ناﻤﻴﺔ کثیرة و علی امامی و ﺤﺠﺔ الله ﻋﻠﻴﻨﺎ صاحب العصر و الزمان.

شکر و ﺴﭙﺎس بی‌کران خدای را که بالاخره ما را به‌سلامت از اﻴﻥ مهلکه نجات داد. حمد و ثنای واسعه خدای را که ما را در ﻤﻴﺎﻥ بسیجی‌های بی‌ریا ﭙﺫﻴﺭﻓﺕ و مردودمان نکرد.
سلام بر هر کس که اﻴﻥ نامه را می‌خواند. در اﻴﻥ واﭙﺴﻴﻥ لحظات که به حمله مانده چندجمله‌ای به ﻴﺎﺩﮔﺎﺭ می‌گذارم و باﻴﺩ توجه داشت که کلام ﺸﻬﻴﺩ حجت ﻨﻴﺴﺕ:
اولان که عزﻴﺯﻡ زمان را بشناﺴﻴﻡ ﺒﻴﺎ ﺒﺒﻴﻨﻴﻡ در چه زمانه‌ای زندگی می‌کنیم از تمسخر بر رسول‌الله و شکمبه شتر بر سرش ﻜﺸﻴﺩﻥ، دندان شکستن از مظلوﻤﻴﺕ جدم علی جانم به فداﻴﺵ، از ﺴﻴﻠﻰ خوردن مادرم فاطمه ﭙﺎک، از ﺘﻴﺭباران شدن جنازه حسن، از مظلوﻤﻴﺕ سیدالشهدا و…
اسلام در تاريكي زيست، قرن‌ها گذشت، قیام‌های متعدد رخ داد، هیچ‌یک به ثمر ننشست. عزيزم امروز دنيا به ما نگاه می‌کند هر حركت ما مورد تحليل هزاران جامعه‌شناس و سازمان و… واقع می‌گردد
ﭙس جانم روي قدم‌هایت بينديش اگر جبهه خون می‌طلبد تو نيز رهبرت را، امام را نشان كن و ﭙيش رو
بدان مسئولیت كل تشيع به دوش تک‌تک ماست. ترا به خدا فكر كن. ببين حسين خون می‌طلبد آخ اگر می‌شد عظمت زمانه را درك كنيم اگر اسلام امروز شكست بخورد خدا می‌داند كي مجال رشد خواهد يافت. به اميد آنكه
خدا همه ما را شيعه علي سلام‌الله‌علیه قرار دهد.
دوم آنكه خود را فداي اسلام كن نه اسلام را فداي خود. اگر قران فرياد می‌زند: اثا قلتم اگرمي ﭙرسد ارضيتم الحيوة الدنيا گوش فرا ده ألم يأن للذين آمنوا أن تخشع قلوبهم لذكرالله بس نيست ماندن. برادر خودت را زیرورو كن يا بگو مسلمان نيستم يا مصالح را بر واجبات مقدم مكن.
می‌گویم عزیزم ما همه برای اسلام کم گذاشتیم در این جبهه‌ها بسیجی‌ها را که ببینی خواهی فهمید عجب بخیلیم ما! اینجا هیچ نکرده‌ایم نه کم. خلاصه بجنب برادر دیر است. دین خدا نصرت می‌طلبد. توجیه نکن و اگر می‌ترسی کنار رو و دلایل رفاه طلبانه خود را حجت خدا برای دیگر ﭙاکان جوه مده. باز تکرار می‌کنم از اول اسلام تاکنون را تجسس کنید یقیناً به حقانیت این جهاد ﭙى خواهید برد. ا گر ﭙى بردی معطل مکن و این حسین ٬
علی و فاطمه مظلوم را تنها مگذار.
خانواده عزیزم را توصیه می‌کنم مبادا غرور شمارا بگیرد. بدانید خانواده ما برای اسلام هیچ نکرده ﻤﻄﻤﺋﻦ باشید
اصلاً حسن را فراموش کنید. در این فکر باشید که محسن ٬ حسین و فرامرز را چگونه می‌توان بکار اسلام گرفت و توصیه اکید می‌کنم اکیداً خدا را فراموش نکنید. مبادا به خاطر خانواده شهید شدن خود را برتر بدانید.
هر وقت چنین شد زنگ خانه حاج علی جلایی ﭙور ٬ این مرد پاک‌باخته که من او را چون ﭙدرم دوست دارم را بزنید و درس بگیرید که اینان حجت‌های خدایند بر ما. از مدرسه مفید حاج‌آقای رفیعی ٬ استادم مظفری ﻨﮋاد ٬ دکتر ظفر قندی٬ دانش و… به‌شدت متشکرم و می‌گویم تا بدانی هر چه دارم به‌طور غالب ازآنجاست. خدا موفقشان کند. مادر ٬ ﭙدر٬ دوستانم را احترام کنید. بچه‌های هم‌دوره که هر یک پاک‌باخته و مطیع امام‌اند. هر وقت دلم می‌گرفت به جلسه‌ها می‌رفتم و با دیدن روی هر یک روحیه‌ام تازه می‌شد بخصوص دوست بسیار عزیزم ” امیر” که اگر خدا ما را ﺒﭙﺫیرد منتظرش هستم ان‌شاءالله.
نهایتاً ﺘﺄکید روی امام٬ جهاد. عزیزم بدان بهترین فرصت برای ﭙر زدن است. راحت نیست عمری درگیری حلال و حرام ٬ گناه و … بعد هم مرگ. عزیزم سکوهای ﭙرش را نمی‌بینی ٬ عملیات را می‌گویم به قول حمید ﺁقا جلایی ٬ این جنگ و… بهانه است. گویا عده‌ای می‌خواهند ﺒﭙﺮند. خدا سکوی را نشان می‌دهد٬ همین.
از خانواده‌ام می‌خواهم زحمت دو سال نماز٬ دو ماه روزه و احسان مداوم ٬ گر چه اندک باشد. مادر برایم قرﺁن بخوان که به‌شدت محتاجم.

والسلام
امضاﺀ سید حسن کریمیان
ساعت ۴ اردوگاه کاروان
۶۵٫۱۲٫۱۰

تعريف بسيجي از نظر شهيد سيد حسن کريميان، که به مناسبت ۲۲ بهمن ۱۳۶۵ (۲۰ روز قبل از شهادت) به برادر خود سيد محسن کريميان نوشته است. (محسن ۱۲ ساله است)

بسيجي کيست؟ بسيجي مقلد امام است، بسيجي حافظ دين است، بسيجي هر جا دين خدا را در خطر ببيند، قيام می‌کند، بسيجي ساده، متواضع و بي رياست … بسيجي کم ادّعا، پرکار و کم توقع است. بسيجي زندگي را به جز اطاعت امر خدا نمی‌داند لذا در توانائي يا ضعف، رفاه يا سختي و در مشغوليتهاي روزمرّه اطاعت را فراموش نمی‌کند، بسيجي آخرت را به خانه، ثروت، پدر، مادر و آسايش اين دنيا نمی‌فروشد، چرا که بسيجي مطيع قرآن است و قرآن فرموده:” اِعلَمو اِنَّمَا الحَيوة الدُّنيا لَعِبٌ وَ لَهوٌ وَ تَفاخِرٌ بَينَکُم تَکاثُر في اَموالٌ وَ اَولادٌ “. بسيجي برنامه‌های زندگي خود را بر برنامه‌های دين خدا مقدّم نمی‌دارد، اگر دين خدا حکم کند و مملکت اسلامي نياز داشته باشد، بسيجي از دانشگاه به مزرعه، از مدرسه به جبهه، از خانه به کارخانه و … می‌رود. بسيجي حيات خود را در خدمت به دين خدا می‌داند، لذا بسيجي لباس مشخّصي ندارد، از امام امّت تا من محصّل هر که تابع مخلصانه دين خدا باشد او بسيجي است، بسيجي حزب الله است و بالاخره حرف آغازين، بسيجي مخلص، مطيع و کم توقع است بسيجي ناشناس است، دوست ندارد او را بشناسند. امّا امروزبسيجي در فضاي خاصّي از معناي وسيع فوق استعمال می‌شود، امروز به رزمندگان ساده بي توقع که بنا بر تکليف و اطاعت امر امام دانشگاه، مدرسه، کارخانه، مزارع و اداره و …، خانه و خانواده را ترک گفته جان خود را ارزاني ميدانهاي جهاد قرار داده‌اند، گفته می‌شود، چرا که اوج خدمت و حفظ آئين و مذهب جانبازي در راه اوست. بسيجي چون دين خدا را درخطر می‌بیند قيام می‌کند، گاه با اشاره، گاه به زبان و نهايتاً با خون. امروز بسیجی‌ها همين مردم کوچه و بازارند که فقط و فقط بنا بر تکليف، خانه و کاشانه خود را ترک گفته‌اند و براي نگهداري دين خدا از گرماي سوزان بيابانهاي خوزستان تا محيط سرد و پر برف و يخبندان ارتفاعات کردستان را با خون خود عطرآلود می‌کنند.
امروزه بسیجی‌های ما در سخت‌ترین لحظات و دمادم مرگ امام خود صاحب العصر و الزمان ولي عصر (عج) را صدا می‌زنند. امروز خانواده‌های بسيجيهاي ما که گاهي تا هشت
شهيد بر جاي نهاده‌اند، مصائب خود را کنار گذاشته و بر مصائب سيدالشهداء می‌گریند. امروز بسیجی‌های ما در صحنه‌های نبرد در ميادين خون شکست و پيروزي بياد علي (ع) و فاطمه زهرا (س) پيکار می‌کنند. امروز بسیجی‌های ما در لحظات شهادت برلب نداي يا مهدي ادرکني جاري می‌سازند. امروز بسیجی‌های ما با پيشاني بندهائي بنام اباعبدالله به ميادين می‌روند تا هنگام شهادت با خوني غسل کنند که معطّر به عطر امامشان باشد. انروز اگراز بسيجي بپرسي چرا به جبهه می‌روی؟ می‌گوید: شما چرا نماز می‌خوانید؟ خواهيد گفت: اداي تکليف. و او هم می‌گوید: من هم به همين دليل، اگر بسیجی‌های قديمي که ماهها در شرايط سخت جنگ بوده‌اند را دعوت به ماندن و استراحت و رسيدن به خانواده و کار و کسب کني، خواهند گفت:” قُل اِن کانَ آباوُکُم وَ اِخوانِکُم وَ اَزواجِکُم وَ عَشيرَتِکُم وَ اَموال اِقتَرَفتُموها وَ تِجارَة تَخشونَ کَسادِها وَ مَساکِنَتَرضونَها اَحَبّ اِلَيکُم مِنَ اللهِ وَ رَسولِه وَ جَهادَ في سَبيلِهِ فَتَرَبَّصوا حَتّي ياتي اللهُ بِاَمرِه”. امروزه بسيجي به يک چيز می‌اندیشد و آن پيروزي دين
خداست. امروز بسيجي براي جنگ مايه می‌گذارد و مايه حياتش که جان، فرزند و مال خود
است را تقديم محضر خداوند می‌نماید، ولي بسيجي کم توقع است، بسيجي ناشناس است، بسيجي متواضع است چرا که بسيجي عاشق خداست.

” بسيج مدرسه عشق است “

بسم‌الله الرحمن الرحيم
سلام‌علیکم بما صبرتم
ان شاالله حالتان خوب باشد. و همگی به‌سلامتی خدمت می‌کنید و محسن هم شنا ياد گرفته است و مونا هم
…و فرهاد هم رفته باشد از من هم بخواهيد بپرسيد چيزي ندارم جز سلامتي و بس. اينجا اصلاً حال نامه نوشتن ندارم و تلفن هم گر چه هست اما خجالت می‌کشم گرچه اصرار می‌کنند تلفن کنم. حال شايد تلفن کنم. راستي هر کار می‌کنم از مونا چهره‌ای براي خود بسازم جز ابهام چيزي به‌جای نمی‌آورم. و دلم براي هم محسن و هم مونا تنگ‌شده. خيلي چيزها دارم بنويسم اما نمی‌شود. ان شاالله تا يک ماه ديگر که بيايم همه را خواهم گفت. راستي خبر شهادت سعيد امين را در روزنامه جمهوري خواندم. خدا رحمتش کند. ديگر حرفي ندارم جز سلام به دوستان و آشنايان “خدا نگهدار”
سيد حسن کريميان
۶۱٫۰۶٫۰۳
۹٫۵ صبح

نامه خواهر شهید حسن کریمیان پس از شهادت

به نام خدا
با عرض سلام به برادر شهيدم.
من چند کلمه به شما عرض می‌کنم اول اينکه انسان کيست و چگونه به وجود می‌آید؟
دوم خدا چگونه ما را به وجود می‌آورد و خلق می‌کند؟
سوم اينکه حسن جان تو چطور تحمل اين همه دوري را داري. ديگر حسن جان شما چرا به خواب من نمی‌آیی
حسن جان يادت هست می‌گفتی يک کتاب می‌نویسم به نام من و خواهرم. حالا ما کتابي براي شما درست کردیم که من نام آن را می‌گذارم: (من و برادرم)
فاطمه (مونا ۸ ساله)

 

نامه پسرخاله شهید به خانواده شهید پس از شهادت

خاله بسيار عزيزم نير جون و آقاي کريميان ، دوستان خوب فرامرز ، حسين و بچه هاي عزيز محسن و مونا
سلام:
عزيزان من سابق بر اين نام حسن عزيزم را نيز ذکر مي نمودم ليکن او امروز از ميان ما رفته است ،حسن رفت و دوست نيمه راه خود را تنها گذاشت.وقتي خبر شهادت آن عزيز را دريافت داشتم براي ساعتها مي گريستم . نمي دانيد چقدر سخت است خارج از وطن بودن به هنگام وداع عزيزان .من حسن را خيلي دوست داشتم و محبت خاصي ميان من و ايشان وجود داشت.مسلما وقتي عزيزي مي رود آنچه که مي ماند خاطره هاي اوست.بنابر اين آخرين نامه او را يافته و با خواندن هر سطرش ساعتها مي گريستم. نمي دانيد چقدر آرزو داشتم که مي توانستم پيکره غرق به خونش را ببينم، فائزه نوشته بود که صورتش آسيبي چنداني نديده بود. خوشا به حال شما که لااقل به هنگام وداعش بوسه بر گونه هاي رنجيده اش زديد.کاش من خود پيکر مطهر او را به خاک مي سپردم.
عزيزان من شايد به خاطر داريد که من در اولين تلفن خود که با محسن و نير جون صحبت مي کردم ، داشتم سراغ نامه اي را مي گرفتم که براي حسن ارسال کرده بودم و از قرار معلوم شما اخيرا اين نامه را دريافت کرده ايد ، شايد بخواهيد بدانيد که نامه ماجرايش چه بود ليکن پيش از توضيح اين مطلب لازم است کمي راجع به روابط خود با حسن برايتان بنويسم.
سالها پيش وقتي که من حدود ۱۶ سالم بود ، يک روز با حسن تصميم گرفتيم که پياده عازم منزل شما شويم در ميان راه حسن گفت امير خيلي آرزو داشتم که مي توانستم مثل تو در اتاقم لوازم آزمايشگاهي داشته باشم و گاها مطالعات آزاد نمايم .من از پيشنهاد ايشان استقبال کرده ، ليکن ايشان اظهار مي کردند که بيم دارند مبادا مورد تمسخر ديگران قرار گيرند.در هر حال از آن روز من و ايشان قول قرار گذاشتيم که با هم دوست باشيم و تبادل فکري نماييم.بعد از آن من و ايشان به مدت يک سال با هم مکاتبه مي کرديم تا اينکه تابستان سال بعد قرار شد که با هم به کلاس منطق و فلسفه برويم و به همين جهت مرتب يکديگر را مي ديديم و عموما با هم را جع به مطالبي که خوانده بوديم بحث مي کرديم اين دوستي به مرور مستحکم گرديد تا اينکه من ديپلم خود را گرفتم در آن دوران من و حسن با هم مشورت مي کرديم که صلاح در چيست ادامه تحصيل و يا رفتن در مسير طلبگي و تحصيل علوم قديمه . تقريبا تصميم بر اين بود که هر طور شده دروس طلبگي را نيز بخوانيم و همواره نظر ايشان اين بود که طلبه محض شدن چندان معقول نيست و بايد در حين حفظ زندگي اجتماعي روزمره و تحصيل علوم مدرن به علوم قديمه نيز پرداخت .
به هر حال پس از ورود من به دانشگاه تصميم من به کل تغيير کرد و من به مسائل طلبگي بي علاقه شده در حاليکه ايشان علاقه مند تر مي گرديد. روزي با هم بحث مي کرديم حسن گفت امير حالا که تو به علوم جديد علاقه مندي تمام توانت را در آن جهت به کار بند من هم علوم طلبگي را مي خوانم در عين حال که از رفتن به دانشگاه نيز خودداري نخواهم کرد.
بنابر اين به اين ترتيب ما هر يک طريقي را گرفته و آغاز راه کرديم پس از آنکه من به انگلستان آمدم حسن قرار شد که دائم برايم نامه نوشته و مرا در جريان اوضاع خود و مسائل سياسي داخلي قرار دهد.آن روزها افراد مختلف مرا به طرق مختلف مرا نصيحت مي کردند.بعضي خا آمدنم به انگليس را خطا مي دانستند و بعضي تشويقم مي کردند اما در اين ميان حسن هيچ نمي گفت پس از آنکه به انگلستان آمدم حسن در نامه اي برايم نوشت که از ابتدا موافق سفر من بوده ليکن همواره هراس آن را داشته که مبادا تشويق او باعث شود که من در آمدن خود مصمم تر شده و اگر خدائي ناکرده من دچار انحرافات فکري شدم او مسئول باشد.
در هر حال پس از آن تمام سعي ايشان اين بود که مرا تشويق به خواندن بيشتر نمايد و مي گفت حال که تو خارج از وطني و کاري در جهت کمک به مردم از دستت بر نمي آيد لا اقل تا مي تواني درس بخوان .خيلي به من اميد مي داد.گاها از دست استادهايش که دلخور مي شد مي گفت امير ببين مي تواني جاي اينها را گرفته و مردم را خالصانه خدمت کني .سال اولي که از انگليس باز گشته بودم شما (نير جون و آقاي کريميان) سوريه بوديد.يک شب تا صبح با هم بحث مي کرديم و همواره چيزي که در صحبتهايش مشهود بود همين بود که نمي دانم کاري که مي کنم صحيح است يا خير .آيا سعادت و خير من در طلبه شدن است يا در مهندس شدن است يا در هيچيک .به هر حال امسال نيز که به ايران آمدم با هم صحبتي داشتيم ليکن نه آنچنان که بايد متاسفانه
ما نتوانستيم مدت زيادي با هم باشيم و به همين دليل تصميم من بر اين بود که توسط نامه اي مطلب مانده را برايش بنويسم .به خاطر داشته باشيد من در اولين نامه اي که امسال برايتان نوشتم تذکر داده بودم که به زودي نامه اي براي حسن خواهم نوشت ليکن به واسطه کمي وقت و مشغوليتهاي ……… متاسفانه نتوانستم برايش نامه بنويسم تا اينکه پس از ۴ ماه ايشان نامه اي نوشته و ان را به همراه فخري برايم ارسال داشتند .اين نامه آخرين نامه حسن به من بود. نامه اي که مرا خيلي خيلي سوزاند نامه حدود ۶ صفحه بود و من پس دريافت آن در همان مسير بازگشت از فرودگاه آن را خواندم لحن نامه خيلي متفاوت بود و در واقع يک درد دل حقيقي بود .
ايشان در آن نامه در عين حال مطالبي برايم شرح داده بود که در ارتباط با مسائل شخصي ميان من و ايشان بود ،تا حدود بسياري نصايح و البته انتقادات و راهنمايي ها ، ليکن از آنجا که ايشان شديدا تاکيد کرده بودند که مطالب نامه را بايد در سينه حفظ نمايم بنابر اين از بيان مو ضوعات آن معذورم .ليکن من پس از خواندن نامه تقريبا همه چيز را حدس زده و تصميم گرفتم که هر چه زودتر نامه اي برايش نوشته و اولا شبهاتي را که در ذهن ايشان در ارتباط با من پيش آمده بود را حل کرده و در عين حال با دوستي عزيز که ديگر روحش تاب تحمل عذاب زندگي دنيوي را نداشت خداحافظي کنم ،شايد باورتان نشود که من در نامه آخر خود که شما دريافت نموده ايد با حسن عزيزم خداحافظي کردم و از او خواستم که مرا فراموش نکند حتما به خوابم بيايد و در آن دنيا شفيع من به درگاه الهي باشد.
به او سفارش نمودم که وقتي در محضر بانوي عزيز جد عزيزش حضرت زهرا(عليها السلام) است من بي نوا را نيز به ياد آورده و از آن عزيز بخواهد که دستگير من در روز باز خواست باشد. البته قطعا نامه مزبور حاوي بسيار مطالب ديگر است که در پاسخ سوالات حسن نوشته ام اما به هر حال اين نامه به دست حسن نرسيد و حسن پرواز کرد.
خيلي خيلي سوختم وقتي شنيدم که حسن نامه مرا نخوانده رفت ، آهر حسن عزيز در نامه خود نوشته بود که امير ۴ ماه تمام انتظار نامه ات را کشيدم ليکن تو ننوشتي و من خود دست به قلم بردم. در هر حال گويا سرنوشت چنين بوده که حسن با دلي شکسته از دوست خود وداع کند هر چند اين مطلب توجيه کننده کو تاهي من در نوشتن نامه به او نيست و هر بار که به نامه اش نگاه مي کنم و سطر اول آن را مي خوانم بي اختيار مي گريم.دوستي خوبي بود وليکن متاسفانه من نيمه راه بودم و دل لو را شکستم نامه او را در چسب مخصوصي پيچيده ام و براي هميشه حفظ خواهم کرد هر چند که هيچيک از اينها گناه و عذاب وجدان مرا کاهش نخواهد داد و من شايسته سوزشم . کاش حداقل مي توانستم بر مزارش حاضر شوم .کاش مي توانستم شبهاي جمعه بر تربتش زاري نمايم اميدوارم که روح او از من راضي باشد.به هر حال شما لطفا هرگز آن نامه را باز نکنيد چرا که نه من راضي خواهم بود نه خود حسن ليکن اگر دوست داريد آن را به عنوان خاطره اي درد آور و اندوهناک حفظ کنيد نمي دانم چگونه بگويم اي عزيزان اشک چشمانم را مي پوشاند هنگامي که سخن از به يادگار گذاشتن چيزي صحبت مي کنم من هنوز نيز باور ندارم که ديگر ديدگانم به رخساره آن موجود خوب روشن نخواهد شد .ديگر در تابستان حسن نيست که با او تا صبح صحبت و درد دل نمايم .شايد من نبايد اين مطالب را بنويسم .چرا که موجبات اندوه شما نيز خواهد شد ليکن عزيزان من تحمل دوري و فراغ ياران خيلي سخت است .من نمي دانم چه بر آقاي کريميان و نير جون مي گذرد باور کنيد بار اول که با نير جون صحبت مي کردم تمام بدنم مي لرزيد تصور شنيدن صداي مادري که با عزيزش وداع گفته را نمي توانستم بنمايم .
از خود خجل بودم در عين حال که ناتوان از انجام هر کاري .نامه اي که از فرامرز داشتم خيلي متاثرم نمود .من مي توانم حدس بزنم که فرامرز سخت رنجيده است .نامه اش خيلي پر سوز و اندوه بود ، باور کنيد دوست ندارم غمگينتان کنم ليکن توان آن را نيز ندارم که اين مطالب را ننويسم. فائزه نوشته بود که پيکر مطهر حسن را به منزل آورده بودند ان شاالله تابستان که به منزلتان بيايم (هر چند هر بار که به اين مطلب فکر مي کنم خود را شرمنده يافته و نمي دانم آيا تابستان قدمهايم تاب آن را خواهند داشت که به منزل شما بيايم ) آن مکان مطهر را به من نشان دهيد مي خواهم حداقل با تجسم اوضاع کمي از درد خود بکاهم.
فرخ نوشته بود که گويا از مراسم عکس هم تهيه شده نمي دانم برايتان مقدور است که چند کپي از آنها را برايم ارسال کنيد اگر درد سر دارد فراموشش کنيد تابستان که به ايران آمدم خودم چند کپي تهيه خواهم کرد.در ضمن نير جون يادتان هست که در تابستان شب آخر اقامت من در ايران گفتيد که حسن دوست دارد عکسي با تو داشته باشد ليکن خجالت مي کشد بگويد ( اين از روحيات بارز حسن بود که عموما از بيان بسياري مطالب شرم داشت)من آن شب عکسي با حسن برداشتم که نمي دانم آيا اصلا ظاهر شد يا خير . در هر حال اگر اين عکس موجود است آن را برايم بفرستيد (البته نسخه اي از آن) و اگر امکان آن نيست تا تابستان صبر خواهم کرد.
دوستان من حسين و فرامرز من قطعا در موقعيتي نيستم که بتوانم شما را نصيحت نمايم ليکن چيزي را به وضوح ديده ام و شايد بد نباشد که براي شما نيز بگويم و آن دعاي خير مادر در حق فرزند است .من اين را در عمل ديده ام .دعاي مادر انساني را به اوج رسانيده ، خداوند ارج و منزلت عجيبي به مادران داده و حتما شنيده ايد که دعاي مادر دل شکسته خيلي در درگاه الهي مقرب و عزيز است . خدا را شکرکنيد که مادري اينچنيني داريد به خصوص که حال دل شکسته است و عزيزي را هديه اسلام شريف نموده است . اين مادر خيلي مقرب در گاه است و از رنجاندن قلبش خودداري کنيد باز هم مي گويم نصيحتتان نمي کنم شما عزيزان فرسنگها از من فاصله داريد و من در کوره راهم و لنگان لنگان مي آيم ليکن چيزي هست که تصور مي کنم ممکن است مورد بي عنايتي قرار گيرد و فراموش شود.نير جون قصه اي به خاطرم آمد که شايد چندان بي ارتباط نباشد.
چند سال پيش يکي از دوستان خوبم شهيد شد ، عيد بود که من ويکي ديگر از دوستانم تصميم گرفتيم جهت ديدار خانواده ايشان به منزلشان برويم .
وقتي که به درب منزل ايشان رسيديم کمي مکث کرده و خود را مرتب مي کرديم که درب منزل باز شد و مادر دوست شهيدم از منزل بيرون آمده و با شوق عجيبي سلام کرد ما که هر دو تعجب کرده بوديم از او پرسيديم چگونه پيش از آنکه ما درب را بزنيم او متوجه حضور ما شد و ايشان گفتند که در خانه نشسته بودم ناگهان بوي پسرم را از بيرون شنيدم آمدم درب را باز کردم که ببينم علت آن چيست شما را يافتم اين قصه خيلي مرا متاثر کرد و واقعا مرا سوزاند که يک مادر چقدر به فرزندش دلبستگي دارد که محبت او ، او را وا مي دارد که چنين بي اختيار در پي فرزند خود بي تابي کند و به همين جهت هم هست که خدا اجر ومنزلت شما بزرگواران را غير قابل توصيف و تصور نموده است در هر حال خيلي خيلي عاجزانه التماس دعاي خير شما را دارم .بار دومي که به منزلتان تلفن زدم به فرامرز گفتم که هر بار که به مزار حسن مي رويد مرا فراموش نکنيد و از طرف من نيز سوگواري نمائيد از عوض من هم فاتحه بخوانيد و سلام مرا به آن زنده ياد بزرگوار برسانيد .فائزه از احوال آقاي کريميان برايم نوشته مي دانم چقدر درد آور است هرچند که همه ما مي دانيم حسن به جايي رفت که انس و جن و ملائک آرزوي زيارتش را دارند ليکن فراغ او قطعا سخت است ليکن با همه اين وجود واقعا شما صبور بوديد و به قول فرخ هر دوي شما آقايي و خانمي خود را به ثبوت رسانيديد .
در پايان نامه قسمتي از نامه حسن را برايتان چسبانده ام که اميدوارم راضي باشد ، حديث زيبايي است که خواندنش روح آدمي را زنده مي کند .در ضمن اگر شما مي خواهيد دست نوشته و يا چيزي که حالت کاغذي دارد و ممکن است پوسيده شود (مانند اصل وصيت نامه حسن و يا …) را به عنوان يادگاري حفظ کنيد در تابستان که مي آيم از اين چسبها برايتان بياورم (اينجا نايلونهاي چسبناکي است که مي شود کاغذ را با آن پوشاند و فوق العاده ارزان هستند ). در ضمن محسن و مونا چه مي کنند عکسي را که ارسال کرده ام مال محسن است و تقريبا فوق العاده چيز جديدي است که به هولوگرام مشهور است البته انواع واقعي آن نيز موجود مي باشد اين يکي که عکس يک سفينه است تقريبا نوع خيلي خيلي نامرغوب آن است ليکن اگر در مقابل نور گرفته و تحت زاويه هاي مختلف به آن نگاه کنيد چيزهاي جالبي در آن مي توان ديد (البته نگاه کردن در نور نسبتا ضعيف بهتر است).
شما عزيزان را به هدا مي سپارم و عاجزانه التماس دعا دارم اگر فرصت کرديد جواب اين نامه را بدهيد و اگر هم گرفتاريد زحمت نکشيد.
_امير حسين_

خاله بسيار عزيزم نير جون و آقاي کريميان، دوستان خوب فرامرز، حسين و بچه‌های عزيز محسن و مونا

سلام:

عزيزان من سابق بر اين نام حسن عزيزم را نيز ذکر می‌نمودم ليکن او امروز از ميان ما رفته است، حسن رفت و دوست نیمه‌راه خود را تنها گذاشت. وقتي خبر شهادت آن عزيز را دريافت داشتم براي ساعت‌ها می‌گریستم. نمی‌دانید چقدر سخت است خارج از وطن بودن به هنگام وداع عزيزان. من حسن را خيلي دوست داشتم و محبت خاصي ميان من و ايشان وجود داشت. مسلماً وقتي عزيزي می‌رود آنچه می‌ماند خاطره‌های اوست. بنابراین آخرين نامه او را يافته و با خواندن هر سطرش ساعت‌ها می‌گریستم. نمی‌دانید چقدر آرزو داشتم که می‌توانستم پيکره غرق به خونش را ببينم، فائزه نوشته بود که صورتش آسيبي چنداني نديده بود. خوشا به حال شما که لااقل به هنگام وداعش بوسه بر گونه‌های رنجیده‌اش زديد. کاش من خود پيکر مطهر او را به خاک می‌سپردم.

عزيزان من شايد به خاطر داريد که من در اولين تلفن خود که با محسن و نير جون صحبت می‌کردم، داشتم سراغ نامه‌ای را می‌گرفتم که براي حسن ارسال کرده بودم و از قرار معلوم شما اخیراً اين نامه را دريافت کرده‌اید، شايد بخواهيد بدانيد که نامه ماجرايش چه بود ليکن پيش از توضيح اين مطلب لازم است کمي راجع به روابط خود با حسن برايتان بنويسم.

سال‌ها پيش وقتی‌که من حدود ۱۶ سالم بود، يک روز با حسن تصميم گرفتيم که پياده عازم منزل شما شديم در ميان راه حسن گفت امير خيلي آرزو داشتم که می‌توانستم مثل تو در اتاقم لوازم آزمايشگاهي داشته باشم و گاها مطالعات آزاد نمايم. من از پيشنهاد ايشان استقبال کرده، ليکن ايشان اظهار می‌کردند که بيم دارند مبادا مورد تمسخر ديگران قرار گيرند. درهرحال از آن روز من و ايشان قول قرار گذاشتيم که باهم دوست باشيم و تبادل فکري نماييم. بعدازآن من و ايشان به مدت يک سال باهم مکاتبه می‌کردیم تا اينکه تابستان سال بعد قرار شد که باهم به کلاس منطق و فلسفه برويم و به همين جهت مرتب يکديگر را می‌دیدیم و عموماً باهم را جعبه مطالبي که خوانده بوديم بحث می‌کردیم اين دوستي به‌مرور مستحکم گرديد تا اينکه من ديپلم خود را گرفتم در آن دوران من و حسن باهم مشورت می‌کردیم که صلاح در چيست ادامه تحصيل و يا رفتن در مسير طلبگي و تحصيل علوم قديمه. تقریباً تصميم بر اين بود که هر طور شده دروس طلبگي را نيز بخوانيم و همواره نظر ايشان اين بود که طلبه محض شدن چندان معقول نيست و بايد در حين حفظ زندگي اجتماعي روزمره و تحصيل علوم مدرن به علوم قديمه نيز پرداخت.

به‌هرحال پس از ورود من به دانشگاه تصميم من به‌کل تغيير کرد و من به مسائل طلبگي بی‌علاقه شده درحالی‌که ايشان علاقه‌مند‌تر می‌گردید. روزي باهم بحث می‌کردیم حسن گفت امير حالا که تو به علوم جديد علاقه‌مندی تمام توانت را در آن جهت به کار بند من هم علوم طلبگي را می‌خوانم درعین‌حال که از رفتن به دانشگاه نيز خودداري نخواهم کرد.

بنابراین به‌این‌ترتیب ما هر يک طريقي را گرفته و آغاز راه کرديم پس‌ازآنکه من به انگلستان آمدم حسن قرار شد که دائم برايم نامه نوشته و مرا در جريان اوضاع خود و مسائل سياسي داخلي قرار دهد. آن روزها افراد مختلف مرا به طرق مختلف مرا نصيحت می‌کردند. بعضي خا آمدنم به انگليس را خطا می‌دانستند و بعضي تشويقم می‌کردند اما در اين ميان حسن هيچ نمی‌گفت پس‌ازآنکه به انگلستان آمدم حسن در نامه‌ای برايم نوشت که از ابتدا موافق سفر من بوده ليکن همواره هراس آن را داشته که مبادا تشويق او باعث شود که من درآمدن خود مصمم‌تر شده و اگر خدائي نکرده من دچار انحرافات فکري شدم او مسئول باشد.

درهرحال پس‌ازآن تمام سعي ايشان اين بود که مرا تشويق به خواندن بيشتر نمايد و می‌گفت حال که تو خارج از وطني و کاري در جهت کمک به مردم از دستت برنمی‌آید لااقل تا می‌توانی درس بخوان. خيلي به من اميد می‌داد. گاها از دست استادهايش که دلخور می‌شد می‌گفت امير ببين می‌توانی جاي این‌ها را گرفته و مردم را خالصانه خدمت کني. سال اولي که از انگليس بازگشته بودم شما (نير جون و آقاي کريميان) سوريه بوديد. یک‌شب تا صبح باهم بحث می‌کردیم و همواره چيزي که در صحبت‌هایش مشهود بود همين بود که نمی‌دانم کاري که می‌کنم صحيح است يا خير. آيا سعادت و خير من در طلبه شدن است يا در مهندس شدن است يا در هیچ‌یک. به‌هرحال امسال نيز که به ايران آمدم باهم صحبتي داشتيم ليکن نه آن‌چنان‌که بايد متأسفانه

ما نتوانستيم مدت زيادي باهم باشيم و به همين دليل تصميم من بر اين بود که توسط نامه‌ای مطلب مانده را برايش بنويسم. به خاطر داشته باشيد من در اولين نامه‌ای که امسال برايتان نوشتم تذکر داده بودم که به‌زودی نامه‌ای براي حسن خواهم نوشت ليکن به‌واسطه کمي وقت و مشغولیت‌های ……… متأسفانه نتوانستم برايش نامه بنويسم تا اينکه پس از ۴ ماه ايشان نامه‌ای نوشته و آن را به همراه فخري برايم ارسال داشتند. اين نامه آخرين نامه حسن به من بود. نامه‌ای که مرا خیلی سوزاند نامه حدود ۶ صفحه بود و من پس دريافت آن در همان مسير بازگشت از فرودگاه آن را خواندم لحن نامه خيلي متفاوت بود و درواقع يک درد دل حقيقي بود.

ايشان در آن نامه درعین‌حال مطالبي برايم شرح داده بود که در ارتباط با مسائل شخصي ميان من و ايشان بود، تا حدود بسياري نصايح و البته انتقادات و راهنمایی‌ها، ليکن ازآنجاکه ايشان شدیداً تأکید کرده بودند که مطالب نامه را بايد در سينه حفظ نمايم بنابراین از بيان موضوعات آن معذورم. ليکن من پس از خواندن نامه تقریباً همه‌چیز را حدس زده و تصميم گرفتم که هر چه زودتر نامه‌ای برايش نوشته و اولاً شبهاتي را که در ذهن ايشان در ارتباط با من پیش‌آمده بود را حل کرده و درعین‌حال با دوستي عزيز که ديگر روحش تاب تحمل عذاب زندگي دنيوي را نداشت خداحافظي کنم، شايد باورتان نشود که من در نامه آخر خود که شما دريافت نموده‌اید با حسن عزيزم خداحافظي کردم و از او خواستم که مرا فراموش نکند حتماً به خوابم بيايد و در آن دنيا شفيع من به درگاه الهي باشد.

به او سفارش نمودم که وقتي در محضر بانوي عزيز جد عزيزش حضرت زهرا (عليها السلام) است من بی‌نوا را نيز به ياد آورده و از آن عزيز بخواهد که دستگير من در روز بازخواست باشد. البته قطعاً نامه مزبور حاوي بسيار مطالب ديگر است که در پاسخ سؤالات حسن نوشته‌ام اما به‌هرحال اين نامه به دست حسن نرسيد و حسن پرواز کرد.

خيلي خيلي سوختم وقتي شنيدم که حسن نامه مرا نخوانده رفت، آخر حسن عزيز در نامه خود نوشته بود که امير ۴ ماه تمام انتظار نامه‌ات را کشيدم ليکن تو ننوشتي و من خود دست‌به‌قلم بردم. درهرحال گويا سرنوشت چنين بوده که حسن بادلی شکسته از دوست خود وداع کند هرچند اين مطلب توجیه‌کننده کوتاهی من در نوشتن نامه به او نيست و هر بار که به نامه‌اش نگاه می‌کنم و سطر اول آن را می‌خوانم بی‌اختیار می‌گریم. دوستي خوبي بود وليکن متأسفانه من نیمه‌راه بودم و دل لو را شکستم نامه او را در چسب مخصوصي پیچیده‌ام و براي هميشه حفظ خواهم کرد هرچند که هیچ‌یک از این‌ها گناه و عذاب وجدان مرا کاهش نخواهد داد و من شايسته سوزشم. کاش حداقل می‌توانستم بر مزارش حاضر شوم. کاش می‌توانستم شب‌های جمعه بر تربتش زاري نمايم اميدوارم که روح او از من راضي باشد. به‌هرحال شما لطفاً هرگز آن نامه را باز نکنيد چراکه نه من راضي خواهم بود نه خود حسن ليکن اگر دوست داريد آن را به‌عنوان خاطره‌ای دردآور و اندوهناک حفظ کنيد نمی‌دانم چگونه بگويم اي عزيزان اشک چشمانم را می‌پوشاند هنگامی‌که سخن از به يادگار گذاشتن چيزي صحبت می‌کنم من هنوز نيز باور ندارم که ديگر ديدگانم به رخساره آن موجود خوب روشن نخواهد شد. ديگر در تابستان حسن نيست که با او تا صبح صحبت و درد دل نمايم. شايد من نبايد اين مطالب را بنويسم. چراکه موجبات اندوه شما نيز خواهد شد ليکن عزيزان من تحمل دوري و فراغ ياران خيلي سخت است. من نمی‌دانم چه بر آقاي کريميان و نير جون می‌گذرد باور کنيد بار اول که با نير جون صحبت می‌کردم تمام بدنم می‌لرزید تصور شنيدن صداي مادري که با عزيزش وداع گفته را نمی‌توانستم بنمايم.

از خود خجل بودم درعین‌حال که ناتوان از انجام هر کاري. نامه‌ای که از فرامرز داشتم خيلي متأثرم نمود. من می‌توانم حدس بزنم که فرامرز سخت رنجيده است. نامه‌اش خيلي پرسوز و اندوه بود، باور کنيد دوست ندارم غمگينتان کنم ليکن توان آن را نيز ندارم که اين مطالب را ننويسم. فائزه نوشته بود که پيکر مطهر حسن را به منزل آورده بودند ان شاالله تابستان که به منزلتان بيايم (هرچند هر بار که به اين مطلب فکر می‌کنم خود را شرمنده يافته و نمی‌دانم آيا تابستان قدم‌هایم تاب آن را خواهند داشت که به منزل شما بيايم) آن مکان مطهر را به من نشان دهيد می‌خواهم حداقل با تجسم اوضاع کمي از درد خود بکاهم.

فرخ نوشته بود که گويا از مراسم عکس هم تهیه‌شده نمی‌دانم برايتان مقدور است که چند کپي از آن‌ها را برايم ارسال کنيد اگر دردسر دارد فراموشش کنيد تابستان که به ايران آمدم خودم چند کپي تهيه خواهم کرد. در ضمن نير جون يادتان هست که در تابستان شب آخر اقامت من در ايران گفتيد که حسن دوست دارد عکسي با تو داشته باشد ليکن خجالت می‌کشد بگويد (اين از روحيات بارز حسن بود که عموماً از بيان بسياري مطالب شرم داشت) من آن شب عکسي با حسن برداشتم که نمی‌دانم آيا اصلاً ظاهر شد يا خير. درهرحال اگر اين عکس موجود است آن را برايم بفرستيد (البته نسخه‌ای از آن) و اگر امکان آن نيست تا تابستان صبر خواهم کرد.

دوستان من حسين و فرامرز من قطعاً در موقعيتي نيستم که بتوانم شمارا نصيحت نمايم ليکن چيزي را به‌وضوح دیده‌ام و شايد بد نباشد که براي شما نيز بگويم و آن دعاي خير مادر در حق فرزند است. من اين را در عمل دیده‌ام.دعاي مادر انساني را به اوج رسانيده، خداوند ارج و منزلت عجيبي به مادران داده و حتماً شنیده‌اید که دعاي مادر دل‌شکسته خيلي در درگاه الهي مقرب و عزيز است. خدا را شکر کنید که مادري این‌چنینی داريد به‌خصوص که حال دل‌شکسته است و عزيزي را هديه اسلام شريف نموده است. اين مادر خيلي مقرب درگاه است و از رنجاندن قلبش خودداري کنيد بازهم می‌گویم نصيحتتان نمی‌کنم شما عزيزان فرسنگ‌ها از من فاصله‌دارید و من در کوره‌راهم و لنگان‌لنگان می‌آیم ليکن چيزي هست که تصور می‌کنم ممکن است مورد بی‌عنایتی قرار گيرد و فراموش شود. نير جون قصه‌ای به خاطرم آمد که شايد چندان بی‌ارتباط نباشد.

چند سال پيش يکي از دوستان خوبم شهيد شد، عيد بود که من ويکي ديگر از دوستانم تصميم گرفتيم جهت ديدار خانواده ايشان به منزلشان برويم.

وقتی‌که به درب منزل ايشان رسيديم کمي مکث کرده و خود را مرتب می‌کردیم که درب منزل باز شد و مادر دوست شهيدم از منزل بيرون آمده و با شوق عجيبي سلام کرد ما که هر دو تعجب کرده بوديم از او پرسيديم چگونه پيش از آنکه ما درب را بزنيم او متوجه حضور ما شد و ايشان گفتند که در خانه نشسته بودم ناگهان بوي پسرم را از بيرون شنيدم آمدم درب را باز کردم که ببينم علت آن چيست شمارا يافتم اين قصه خيلي مرا متأثر کرد و واقعاً مرا سوزاند که يک مادر چقدر به فرزندش دل‌بستگی دارد که محبت او، او را وا‌می‌دارد که چنين بی‌اختیار در پي فرزند خود بی‌تابی کند و به همين جهت هم هست که خدا اجر و منزلت شما بزرگواران را غیرقابل‌توصیف و تصور نموده است درهرحال خيلي خيلي عاجزانه التماس دعاي خير شما را دارم. بار دومي که به منزلتان تلفن زدم به فرامرز گفتم که هر بار که به مزار حسن می‌روید مرا فراموش نکنيد و از طرف من نيز سوگواري نمایید از عوض من هم فاتحه بخوانيد و سلام مرا به آن زنده‌یاد بزرگوار برسانيد. فائزه از احوال آقاي کريميان برايم نوشته می‌دانم چقدر دردآور است هرچند که همه ما می‌دانیم حسن به‌جایی رفت که انس و جن و ملائک آرزوي زيارتش رادارند ليکن فراغ او قطعاً سخت است ليکن با همه اين وجود واقعاً شما صبور بوديد و به قول فرخ هردوی شما آقايي و خانمي خود را به ثبوت رسانيديد.

در پایان‌نامه قسمتي از نامه حسن را برايتان چسبانده‌ام که اميدوارم راضي باشد، حديث زيبايي است که خواندنش روح آدمي را زنده می‌کند. در ضمن اگر شما می‌خواهید دست‌نوشته و يا چيزي که حالت کاغذي دارد و ممکن است پوسيده شود (مانند اصل وصیت‌نامه حسن و يا …) را به‌عنوان يادگاري حفظ کنيد در تابستان که می‌آیم از اين چسب‌ها برايتان بياورم (اينجا نایلون‌های چسبناکي است که می‌شود کاغذ را با آن پوشاند و فوق‌العاده ارزان هستند). در ضمن محسن و مونا چه می‌کنند عکسي را که ارسال کرده‌ام مال محسن است و تقریباً فوق‌العاده چيز جديدي است که به هولوگرام مشهور است البته انواع واقعي آن نيز موجود هست این‌یکی که عکس يک سفينه است تقریباً نوع خيلي خيلي نامرغوب آن است ليکن اگر در مقابل نور گرفته و تحت زاویه‌های مختلف به آن نگاه کنيد چيزهاي جالبي در آن می‌توان ديد (البته نگاه کردن در نور نسبتاً ضعيف بهتر است).

شما عزيزان را به خدا می‌سپارم و عاجزانه التماس دعا دارم اگر فرصت کرديد جواب اين نامه را بدهيد و اگر هم گرفتاريد زحمت نکشيد.

_امیرحسین_

 

“بريده نامه حسن”:

اين قسمت از نامه خوانا نبوده است.

 

 

 

دكتر سعيدي:

از ساختمان ابن‌سینا به‌طرف دانشكده می‌آمدم، توي گردي دانشكده مكانيك نشسته بود. من را كه ديد بلند شد، سلام كرد و جلو آمد. طبق معمول با يك لبخند. گفت “آگه براتون مشكل نيست يك هفته زودتر امتحان می‌دهم.” امتحان میان‌ترم را يك هفته عقب انداخته بوديم، می‌گفت با اين تاريخ جديد مشکل‌دارم. چون دانشجوي خوبي بود قبول كردم. اتفاقاً ۵/۱۸ شد.
بعدها، شايد بعد از شهادتش، فهميدم كه آن هفته عازم جبهه بود.

دكتر الستي:

اولين بار حسن كريميان را آنجا شناختم. يك استادي داشتيم دكتر اسماعیل‌زاده كه فوق‌العاده استادي سخت‌گیر و جدي بود. يادم می‌آید توي همين راهرو دانشكده مكانيك ايستاده بوديم. یک‌دفعه ديديم دكتر اسماعیل‌زاده خيلي مضطرب آمد و گفت: ” شما حسن كريميان را ندیده‌اید؟ ” همین‌طور كه جستجو می‌کرد ديديم حسن با دو تا چوب زير بغل و پاي گچ گرفته از پله‌ها بالا می‌آید. دكتر اسماعيل¬زاده سريع رفت طرفش و دست داد و كلي احوالپرسي كرد كه: “پات چی شده؟” مي¬گفت: “نگرانت بودم! ديشب خواب ديدم بدجوري زخمي شدي! ” حسن می‌گفت: چيزي نيست، تصادف كردم!
ما همین‌طور مانده بوديم هاج و واج كه دكتر اسماعیل‌زاده خواب يك دانشجو را ديده! بعد از شهادتش فهميديم كه توي جبهه مجروح شده بود.

خاطراتی با منبع نامشخص

● سال دوم دبيرستان براي ثبت نام مدرسه مصاحبه داشتند. آمد خانه. گفتم «چطور شد؟» گفت «قبولم نمی‌کنند!» گفتم «چرا؟» گفت «يك سوالي كردن من مي دونستم كه چي بايد بگم كه قبولم كنند اما راستش را گفتم!»
طرف سؤال كرده بود كه از خواننده‌های زمان شاه كسي را می‌شناسی؟ گفته بود‌ «بله. گوگوش و …»
– اسم چند نفرشان را گفته بود.
● يكبار كه دور هم جمع بوديم دو سه ساعت در مورد امام حسن عليه السلام صحبت كرد آنقدر كامل و زيبا در حد يك محقق كه ما واقعاً مانده بوديم كه اين حسن همان حسني است كه از بچگي با هم بوديم!
● تصور كنيد يك آدم با يك عينك نه استكاني، كف پاي صاف. كمردرد دارد. دانشجوي ممتاز دانشكده است كجايش به يك جنگجو می‌خورد!
● زير ديد مستقيم عراق بوديم آتش آنقدر سنگين بود كه واقعاً زمين را چنگ می‌زدیم فرمانده داد زد «آرپي جي زن با يك نفر كمك سريع بريد جلو!» هنوز جمله فرمانده تمام نشده بود كه حسن بلند شد.
● اردوگاه كرخه كه بوديم. ساعت ۱۲ خاموشي می‌دادند. رفته بود با فرمانده صحبت كرده بود كه ۱۲ به بعد برق حسينية اردوگاه روشن باشد. مي نشست تا نزديكيهاي صبح درس می‌خواند.
● هنوز با چوب زير بغل بود. گوشة كتابش نوشته بود «… دلم تنگ است. دوست داشتم سالم می‌بودم تا می‌رفتم … ۲۲/۹/۶۵»
● دستش می‌انداختم توي جبهه هم دست بردار نبود. هميشه مرتب، حمام رفته، لباس‌های تميز، با موهاي شانه زده و کفش‌های واكس زده! مثل هميشه.
● توي آتش سنگين عصايش را انداخته بود می‌گفت «بچه‌ها امام زمان شما را می‌بیند. بلندشيد!»
● آن شب،‌ شب ۱۲ اسفند ۶۵٫ آتش خيلي سنگين بود خيلي وحشتناك. آخرين بار حسن را ديدم كه بالاي سر منصور نشسته بودو گريه می‌کرد و خاك روي سرش می‌ریخت. منصور شهيد شده بود. حسن و منصور از بچگي با هم بودند… تا صبح حسن هم شهيد شد.
● «نمره‌های كنترل اتوماتيك را زده‌اند!» پله‌های دانشكده را دوتایکی بالا رفتم. تا نمره‌ها را ببينم طبق عادت هميشه اول نمره خودم را می‌دیدم بعد نمره حسن را پيدايش كردم ۵/۱۹ شده بود مثل هميشه بالاتر از من، جلوي شماره دانشجویی‌اش نوشته بود: «شهيد»

●۱۲ اسفند روز سختي بود. توي پنج ضلعي مقر مهندسي نشسته بودم، يكي يكي بچه ها را مي آوردند و من فقط مي گريستم. خبر رفتن رفقا، آن هم يكجا همه را بهت زده كرده بود. مي گفتند آن شب حال و هوايي داشته. علي مثل فنر شده بوده، نمي گنجيده، مي پريده و مي گفته: پرواز نزديك است. و سيد حسن وقتي روي زمين افتاده بوده، سينه مي زده و حسين حسين مي گفته. سرش روي پاي منصور بوده كه رفته، و بعد هم محسن و منصور. همه با هم در يك شب! حالا همه با همند، آرام. اول محسن خوابيده بعد علي، كنارش حسن ومنصور، كمي آنطرف تر هم حميد. آن شب، شب ۱۲ اسفند ۶۵، آتش سنگين بود. خيلي وحشتناك. آخرين بار حسن را ديدم كه بالاي سر منصور نشسته بود و گريه مي كرد و خاك روي سرش مي ريخت. منصور شهيد شده بود. تا صبح هم حسن شهيد شد.