علیرضا‌ربیعی‌لنگرودی

  • تاریخ شهادت: ۹ اسفند ۱۳۶۵
  • دوره ۸ دبیرستان مفید

مدخل اصلی: علیرضا ربیعی لنگرودی     پدیدآورنده: علیرضا ربیعی لنگرودی
تاریخ تنظیم: ۶۵٫۱۰٫۰۳      منبع: مسجد مهدی
نوع متن: دست‌نوشته شهید
وضعیت اصل سند: در دسترس نیست
مدخل‌های مرتبط: ندارد
توضیحات: وصیت‌نامه

سم الله الرحمن الرحیم

و من المؤمنین رجال صدقوا ما عاهدوا… الله علیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا

خدایا، بار الها، معبودا، معشوقا، مولای من، من ضعیف وناتوان که تحمّل درد از دست دادن قسمتی از بدنم را ندارم، چگونه تحمل عذاب تو را بکنم؟ خدایا مرا ببخش از گناهان من درگذر تو کریم و رحیم هستی، خدایا به محمد (ص) بگو که پیروانش حماسه آفریدند، به علی (ع) بگو که شیعیانش قیامت به پا کردند و به حسین (ع) بگو که خونش در رگ ها همچنان می جوشد، بگو از آن خون ها سروها روئید، ظالمان سروها را بریدند امّا باز هم سروها روئید، خدایا می دانی که چه می کشیم. پنداری که چون شمع ذوب می شویم ما از مردن نمی هراسیم، امّا می ترسیم بعد از ما، ایمان را در ببرند.

و اگر بسوزیم که روشنایی می رود و جای خود را دوباره به شب می سپارد، پس چه باید کرد؟ از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از سوی دیگر باید شهید شویم تا آینده بماند. هم باید امروز شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود، عجب دردی، ای کاش می شد که امروز شهید می شدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم. من با پیر جماران میثاق خون بسته ام و به او وفادارم زیرا که او به اسلام و قرآن وفادار است و اگر چندین بار مرا بکشند و زنده ام کنند دست از او نخواهیم کشید.

ای مدعیان اسلام راه سعادت بخش حسین (ع) را ادامه دهید و زینب وار زندگی کنید.

خدایا! جُند الله را که با سوگند به ثارالله در لشکر روح الله برای شکست عدو الله و استقرار حزب الله زمینه ساز حکومت جهانی بقیه الله است، حمایت کن. (آمین)

بنام خدا، بنام او که همه هستی و وجودم از اوست. بنام او که بودم از اوست و رفتنم نیز با اوست. یادم، یاد اوست و معشوق و معبودم فقط اوست. شهادت هدیه ای است گرانبها از جانب خداوند برای بندگان مخلص خود که نصیب هر کس نمی شود، الهی مرگ مرا نیز شهادت در راهت قرار بده.

الیوم عمل بلا حساب و غدا حساب بلا عمل: “امروز میدان کار و فردا بازار عمل است”

امروز عمل است بدون حساب و فردا حساب است بدون عمل

ای دوستان و یاران و سروران عزیز گرامی (دانش آموزان دبیرستان مفید)، آنگاه که دور و بر خود را از همه خالی می بینید، دمی و لحظه ای از همه جا قطع نظر کنید و از همه جا ببرید و به سوی خویشتن برگردید و در غلاف وجود خود فرو روید و به دقت بنگرید که گذشته ها رفته و آینده ها هم مجهول الحال است. با خود زمزمه کنید که چه خواهیم شد و تا کی حیات خواهم داشت؟ بالاخره چه روزی و با چه کیفیتی این قفس تن خواهد شکست و مرغ محبوس روح پرواز خواهد کرد؟ در مورد گل هایی که دور و برتان بودند و حالا دیگر نیستند فکر کنید. گل هایی که ظاهراً با شما فرقی نداشتند، آیا حالا بعد از مدت زمانی هنوز حسن سروی ها و علیرضا رجبیانی ها را بیاد دارید؟ آیا هنوز یادتان هست که پدر و مادر ایشان چقدر مقاوم بودند؟

آیا خصوصیاتشان را به یاد دارید؟ مگر آنها مثل شما نبودند؟ مگر جوان نبودند؟ مگر درسخوان و مؤمن نبودند؟ چرا باید آنها خونشان را در راه هدفشان بدهند اما شما البته بعضی ها حتی از فکر کردن به هدف آنها نیز بیم داشته باشید؟ تا کی می خواهید با توجیه کارهایتان از زیربار مسئولیت سنگینتان شانه خالی کنید. اگر مادر و پدر شما راضی به این کار نیستند، مگر علیرضا اینطور نبود، اگر مشکل درس خواندن را پیش می کشید مگر حسن این مشکل را نداشت؟ البته من کسی نیستم که بخواهم به شما امر و نهی کنم و شما نیز به سخن بنگرید نه به گوینده اش که من باشم، من به خاطر سخنان فرماندهان نظامی که همیشه احتیاج به نیرو دارند اینها را گفتند.

البته من نمی گویم درس نخوانید، می گویم هر دو جنبه را داشته باشید، در مورد من، این مسائل بود که درس نخوان بودم، ایمان و اعتقاد درست و حسابی نبود، گناهانم آنقدر سنگین است که دیگر تاب راست شدن در زیر آنها را ندارم، غیبت بسیار کرده ام، مخصوصاً پشت سر اولیاء دبیرستان که امیدوارم همگی مرا که در اینجا معترف به گناهانم هستم ببخشید و حلالم کنید، نمی خواهم در نظر مردم آنقدر تعریف کنید که همان مقدار ثوابی هم که احیاناً بردم از بین ببرید، بگوئید که گناهکار بود، امّا رفت که بخشیده شود، ان شاء الله که مرا حلال می کنید. خلاصه اینکه هر چه که بودیم و در آینده جزو سر نوشت ما نوشته شده ان شاء الله در خط مستقیم بوده باشد که این راه را مدیون اولیاء دبیرستان هستم.

ای برادران دینی ام، یادم می آید که هنگامی که عهد اخوت و برادری می بستیم قرار گذاشتیم که سه شرط را در مورد هم مراعات کنیم این سه شرط این بود: شفاعت، دعا و زیارت. ما که هیچگاه یادی از شما نکردیم ان شاء الله که شما ما را از این سه شرط محروم نکنید، در آخر از گناهان من نسبت به خود در گذرید و مرا حلال کنید.

ای پدر و مادر عزیزم، در اینجا سوگند می خورم به وحدانیت خدا در طول عمرم حتی یک لحظه هم نبود که از مهربانی و لطف عنایت شما برخوردار نباشم، در طول عمرم، زندگی پر گناهم یاد ندارم که به شما نیکی کرده باشم. پدرم! ای عزیز تر از جانم همیشه مرا امر می کردی که درس بخوانم و من گوش نمی کردم، خودت همین جا از سر تقصیرات من در گذر و ما را حلال کن، دوسِت دارم. باز با عمل به وصیتم به مردم نشان دهی که همیشه نیازهایم را برآورده می کردی در عوض من قدر تو را نمی دانستم. دوسِت دارم. اگر جسدی دارم در قطعه ۲۴ و حتی الامکان نزدیک دوستم حسن سروی دفع شود تا در قیامت دستم را شاید بگیرد و شفیع شود، بابا جان، صبر داشته باش و لبخند بزن.

عکسی از امام را در داخل قبرم قرار دهید شاید که در روز محشر ما را سرباز خود بنامد و شفیع من شود.

مادر! گویند بهشت زیر پای توست و من تو را خیلی اذیت کردم اگر می خواهی بهشتی شوم باز باید لطفی کنی و مرا حلال کنی. مادر جان از گناهان من در گذر، چند وصیت دارم: مادر جان، دوست ندارم در مراسمی که احتمالاً برایم برپا می کنی، بی حجابی (بد حجابی) بیاید، چه از فامیل و چه غیره.

ضد انقلاب را نیز حتی اگر برادرم بود راه نده، مادر جان همچون خانم زینب صبر داشته باش و خوشحال از اینکه امانت خدا را به بهترین شکل به او برگرداندی. مادر جان مرا حلال کن و از طرف من از کل کسانی که مرا می شناسند طلب مغفرت برایم کن و بگو که حلالم کنند. برادر عزیز و گرامی ام امیدوارم که همین طور که هستی بارور شوی و راه شهدا را ادامه دهی، فعلاً با درس خواندن سیلی به دهان دشمن بزن، درست را بخوان و به سخنان بابا گوش بده. خواهرم تو تنها مونس من در خیلی جاها بودی، امیدوارم از سر تقصیرات من بگذری و حلالم کنید، مامان را دلداری بده و در سنگر حجاب و درست، انقلاب را ثمربخش تر کن.

دعا برای امام را در همه ی اوقات فراموش نکنید.

ما را حلال کنید.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

۱۳۶۵/۱۰/۳