شهید

مجید صادقی نژاد سریزدی

تاریخ شهادت: ۳۰ آبان ۱۳۶۶
دوره ۵ مدرسه مفید

مدخل اصلی: شهید مجید صادقی نژاد پدیدآورنده: شهید مجید صادقی نژاد
تاریخ تنظیم: ۶۴٫۱۰٫۱۱ منبع: کنگره شهدای دانشگاه علم و صنعت
نوع متن: دست‌نوشته شهید ■ دیگران نوشت □ مصاحبه □
وضعیت اصل سند: تصویر □ صوت □ فیلم □ در دسترس نیست ■
مدخل‌های مرتبط:
توضیحات: نامه شهید برای یکی از دوستانشان

اعوذبالله من الشيطان الرجيم
بسم‌الله الرحمن الرحيم.
«رب اشرح لي صدري و يسرلي امري و احلل عقده من لساني يفقهوا قولي.»
پروردگار من، سینه‌ام را گشاده گردان و امر را بر من آسان گردان و گره از زبانم بگشاي تا سخنم را بپذيرند.
با سلام به امام زمان و نائب برحقش امام خميني.
ان‌شاءالله الآن كه نامه مرا می‌خوانی حالت خوب است و هیچ‌گونه ناراحتي نداري و ان‌شاءالله كه خداوند نيز هم‌اکنون از همه ما و كاري كه انجام می‌دهیم راضي است و ما را از گناهكاران قرار نداده است؛ و ان‌شاءالله با داشتن يك عقيده و هدف [صحیح] بتوانيم بهتر در راهي كه بايد برويم، قدم برداريم كه «انما الحيوه عقيده و جهاد»؛ و يكي از معصومين چه خوب بيان نموده است كه زندگي فقط عقيده [صحیح] و جهاد درراه آن [عقیده] است و آنچه را كه انجام می‌دهیم واقعاً اگر درنهایت منتهي به اين مسئله نشود براي ما فایده ندارد و درنهایت چيزي از آن براي ما نمی‌ماند.
برادرم! حال كه رفته‌ای و درس می‌خوانی سعي كن كه درس خواندنت نيز درراه خدا باشد و چنان شو كه لحظه‌ای از خدا غافل نباشي و در سر هر كلاس درس علت اينكه به اينجا آمده‌ای و درس می‌خوانی [برایت] يادآوری شود. چراکه زندگي عقيده و جهاد درراه آن است و اگر اين درس خواندن براي عقيده و جهاد درراه آن نباشد و درراه رضاي خدا نباشد مقبول نيست و بايد درنهایت اجرت را از كس ديگر بگيري. هنگامی‌که اين مسائل را از ذهن خود می‌گذراندم ديدم می‌خواهم چيزهايي بگويم كه خودت به نحو احسن می‌دانی و با در نظر گرفتن تمام این‌ها كارهايت را انجام می‌دهی وليكن ديدم خود تذكري است، ان‌شاءالله كه تو و همچنين خودم را نفعي عايد آيد؛ و انشاء الله كه خدا بر ما منت گذارد و از اصحاب خودش قرارمان دهد و ما را در انجام كارهايي كه رضايت او در آن است موفقمان دارد.
می‌خواستم بگويم در زندگي خود حالت سوز داشتن را براي خود نگه‌دار. من هم‌اکنون كه اينجا نشسته‌ام هجده سال تمام دارم و مقداري از سنم گذشته است و آرزوهايي داشته‌ام كه مقداري به آن‌ها رسیده‌ام، چيزهايي براي خود در ذهن مجسم می‌کرده‌ام و به خود می‌گفته‌ام اگر من به آن دست‌یابم ديگر باكي ندارم، ديگر ناراحتي ندارم، ديگر به كمال رسیده‌ام ولي همه این‌ها چيزهايي بوده‌اند كه بعد از مدتي براي انسان يكنواخت شده و آدمی از آن سير می‌شود و می‌بیند كه خير، گمشده اصلي خود را هنوز نيافته است و تمام این‌ها اسباب‌بازی‌هایی بوده‌اند. بنابراين انسان بايد به حال ديگري چنگ بزند و به چيزي ديگر دل ببندد كه زودگذر نباشد و فناپذیر نباشد و واقعاً آدمي را قانع گرداند و آدمي در تكاپو براي رسيدن به آن باشد و براي رسيدن به آن بايد داراي سوزي باشد و بايد همواره عاشق باشد. همواره درراه رسيدن به معشوق خود تلاش كند و براي اينكه آدمي سوز داشته باشد بايد از طريق صحيح اين كار را انجام دهد و با وسيله قرار دادن اولياء‌ اطهار درراه رسيدن به خدا كار كند؛ و خدا پيامبران و اولياء‌ را فرستاد تا آدمي را هدايت به راه او [راهنمایی] كنند و او را [در پیمودن این راه] كمك كنند پس سعي كن عاشق باشي و به اين عاشقي عشق بورزي و هرروزت بهتر از روز قبل باشد و به خدا نزدیک‌تر شده باشي و بازبگویم درراه رسيدن به كمال مطلوب، انبياء‌ و اوصياء را فراموش نكني؛ چراکه آن‌ها وسيله هستند براي رسيدن به خدا و در نمازهايت از خدا توفيق اينكه حب اولياء را در دلمان جاي دهد بخواه و با بهره‌گيري از کتاب‌هایی چون صحيفه سجاديه سعي كن براي خود حالي پيدا كني و چنان كن كه خدا از تو راضي باشد و خلاصه تو را به تقواي خدا سفارش می‌کنم و اينكه اعتمادبه‌نفس داشته باشي كه ان‌شاءالله تحولي در افراد همراه خود بدهي و آن‌ها را راهنمايي كني و به تو سفارش می‌کنم هنگامی‌که مشكلات به تو رو می‌آورد و لحظات حساس می‌گردد از قرآن مدد بخواهي و با پناه بردن به آن مقداري به خود آرامش دهي كه «الابذكرالله تطمئن القلوب».
ان‌شاءالله اين دوران تمام خواهد شد و همه براي خدمت به كشور و خدمت به اسلام آماده خواهيم شد و شروع به فعاليت درراه سازندگي كشور می‌کنیم؛ و خدايا! از تو می‌خواهیم كه هدف از درس خواندن ما را جز اين قرار مده. چراکه اگر جز اين باشد عمرمان را تلف‌کرده‌ایم. خدايا ما را از كساني كه در روز قيامت دست‌خالی هستند قرارمده. می‌خواستم در مورد دعاها با تو صحبت كنم و اينكه واقعاً دعا كن چراکه دعا سلاح مؤمن است و واقعاً [این ادعیه] چه حرفي است كه اگر در آن غور كنيم به خيلي از چيزها دست خواهيم يافت. دعا براي پيروزي رزمندگان بكن با قلبي خاشع و خاضع. دعا براي امام امت بكن. دعا براي عاقبت‌به‌خیر شدن بكن دعا براي اينكه خداوند از سر تقصیرات ما بگذرد بكن. دعا براي اينكه خدا ما را به آنچه كه خودش به آن رضايت دارد هدايت فرمايد و ما را كمك كند تا به آن برسيم و خلاصه براي پدر و مادرت و خويشان و دوستان خود دعا كن.
ان‌شاءالله كه در نماز شب‌هایت ما را از ياد نمی‌بری چراکه خيلي توقع داريم كه تو درباره ما از خدا بخواهي كه ما را عاقبت‌به‌خیر نمايد.
خداحافظ شما، صادقي نژاد
۶۴٫۱۰٫۱۱

مدخل اصلی: شهید مجید صادقی نژاد پدیدآورنده: یکی از دوستان شهید
تاریخ تنظیم: نامعلوم منبع: کنگره شهدای دانشگاه علم صنعت
نوع متن: دست‌نوشته شهید □ دیگران نوشت ■ مصاحبه □
وضعیت اصل سند: تصویر □ صوت □ فیلم □ در دسترس نیست ■
مدخل‌های مرتبط: شهید مجید صادقی نژاد سریزدی، شهید علی حلاجیان اصفهانی، شهید امیرهمایون صرافی، شهید محمد جهانگیر، شهید غلامرضا رمضان‌ زاده، شهید اسماعیل شیرازی، شهید علی بلورچي، شهید سید حسن كريميان، شهید حمید صالحي، شهید منصور کاظمی، شهید محسن فیض، هفته شهدا، جلسه هفتگی
توضیحات: نامه یکی از دوستان شهید به ایشان پس از شهادتش

بسم‌الله الرحمن الرحيم
خدمت برادر و دوست عزيزم، مجيد شهيد [شهید مجید صادقی نژاد سریزدی]، اميدوارم حالت خوب باشد و در جوار حضرت حق بر سر سفره ابی‌عبدالله متنعم باشي.
مجيد! راستش وقتي تصميم گرفتم برايت نامه بنويسم، فقط نيتم درد دل كردن بود. بعداً خواهم گفت چرا اين كار را زودتر و براي شهداي ديگر نكردم. براي همين از مقدمات و احوال‌پرسی می‌گذرم و سر اصل مطلب می‌روم.
مجيد! به ياد داري آن زماني را كه حلاجيان شهيد شد؟ اولين شهيد دوره‌مان بود. بچه‌ها خيلي متأثر شدند. علي با خصوصياتي كه داشت با رفتنش قلب خیلی‌ها را مجروح كرد وهمان موقع بود كه امام هم به مناسبت حلول سال ۶۵ مسئله حضور در جبهه را داغ كردند.
اين دو مسئله يعني شهادت علي و پیام‌های مكرر امام موجب شد تكاپوي جديدي در تعدادي از بچه‌ها ايجاد شود و با اعزام دانشجويي چند نفر راهي جنگ شدند. به ياد دارم آن موقع، آماري گرفتم كه حدود ۲۵ نفر از هم‌دوره‌ای‌ها جبهه بودند. در آن زمان، امير همايون صرافي هم شهيد شد. ولي می‌دانی با شهادت علي چه قدر تفاوت داشت! بااینکه دومين شهيد ما بود (البته به دلایلی از شهيد جهانگير می‌گذرم [شهید محمد جهانگیر]) و هنوز فكر فراق از علي در ذهن بچه‌ها بود؛ و هنوز شهادت او را هضم نكرده بودند و علیرغم اينكه بچه‌ها می‌دانستند عده زيادي از دوستانشان همکلاسی‌هایشان و هم‌دوره‌ای‌هایشان در جبهه به سر، و امکان شركت در تشییع‌جنازه امير برايشان نيست، عده‌ای گفتند: کاردارند و نمی‌توانند در تشییع‌جنازه شركت كنند و این‌گونه توجيه می‌کردند كه خود امير [شهید امیر همایون صرافی] هم راضی‌تر است كه آن‌ها درسشان را بخوانند و بعد در مراسم ختم شركت كنند!
عده‌ای از آن واقعه خم به ابرو هم نياوردند و اصلاً هيچ نفهميدند كه «امير رفت» يعني چه! اگر می‌فهمیدند، لااقل در تشییع‌جنازه‌اش شركت می‌کردند و یا در تنظيم مراسم ختم و تجليل از مقام شهيد، با حضور خود دل خانواده‌اش را گرم می‌کردند و به آن‌ها تبريك و تسليت می‌گفتند.
از آن جريان چند ماهي گذشت تا اينكه خبر شهادت و جا ماندن جنازه غلامرضا رمضان زاده (محمود) به گوش گناهکارمان رسيد. فكر می‌کنی راجع به اين مصيبت چند نفر فكر كردند؟ چند نفر احساس كردند كسي را ازدست‌داده‌اند كه…؟
هر چه فكر می‌کنم نمی‌دانم كدام خصوصيتش را بگويم. قلمم نمی‌تواند حتي آغاز به نوشتن فضائلش كند.
به ياد داري آخرين نامه‌اش را كه براي بچه‌های جلسه [هفتگی] نوشته بود، همه آن را خواندند؟ ولي چه فايده! ای‌کاش آن را نمی‌خواندند ونمي دانستند محمود چه دردهايي دارد.
دوباره قضيه خوابيد. همان‌هایی كه جبهه می‌رفتند بازهم رفتند و آن‌هایی هم كه نمی‌رفتند …
يادت هست امام در آن مقطع جنگ چگونه نداي «هل من ناصر ينصرني» داد؟ هرگز فراموش نخواهم كرد آن جمله را كه فرمود: «من از جوانان می‌خواهم كه به سپاه مهدي (عج) بپيوندند و …»
آن زمان بود كه خود تو در جبهه بودي. آن زمان حرفي از اعزام نوبه‌ای نبود. آن زمان حرفي از دانشجو و غير دانشجو نبود. آن زمان حرفي از اعزام اجباري بود [؟]. ولي چه شد؟ هيچ. آن‌هایی كه قبلاً هم می‌رفتند رفتند و باقی … .
و اسماعیل شيرازي هم شهيد شد. ولي دوباره شهادت بدون تشییع‌جنازه. ولي چه كسي فهميد فرق شهادت با تشييع و شهادت بدون تشييع چست؟
اصلاً ديگر چه كسي به شهادت‌ها اهميت می‌داد؟
فقط به بچه‌ها بگو فلان روز منزل فلان شهيد. اگر كاري نداشته باشند! باکله می‌آیند. اگر شام باشد كه سعي می‌کنند كارهايشان را زودتر انجام دهند كه برسند.
مجيد! خودت می‌دانی منظورم از بچه‌ها كيست. همان‌هایی كه فكر نمی‌کنند بر مادری كه جنازه پسرش نيامده چه می‌گذرد. تنها به فكر اين هستند كه اگر خودشان بروند، مادرشان چه حالي می‌شود. چند سال است مادراني اصلاً نمی‌دانند فرزندشان چه شده! و بعضی‌ها به بهانه مسائل خانوادگي چند سال از جنگ می‌گذرد و هنوز نمی‌دانند خمپاره چه صدايي دارد. مفقود چه معنايي دارد، اسير چه حالي دارد، مجروح چه دردي دارد! فقط در فكر اين هستند كه حال مادرشان به هم نخورد، پدرشان دوری‌شان را تحمل نكند، خودشان از درس عقب نيفتند و …!
ولي مجيد تا آن موقع كسي حرفي نمی‌زد، فقط نمی‌رفتند. ديگر كسي هم به آن‌ها چيزي نمی‌گفت. شهر، در امن‌وامان بود. چند نفر از دوستان همرزمت تصميم گرفتند ديگر رابطه‌شان را كم كنند، شايد تغييري در امنيت شهر حاصل شود ولي بندگان خدا محكوم شدند. دوستانشان هم كه بهشان می‌رسیدند، می‌گفتند: كارتان غلط است بايد سعه‌صدر داشت. بايد احتمال داد دارند درست عمل می‌کنند، بايد احتمال داد نبايد جبهه بروند [و وظیفه آن‌ها چیز دیگری است]!
آن بیچاره‌ها هم ديگر زدند به رگ بی‌خیالی و كاري به كار جنگ نرفته‌ها نداشتند. ولي باز چه فايده؟
گذشت تا اينكه بلورچي و كريميان و صالحي و کاظمی و فيض و … هم شهيد شدند. يكي از ديگري گل‌تر يكي از ديگري عاقل‌تر. يكي از ديگري باسوادتر. بلورچي كه تنها فرزند پسر مادرش بود و مادرش هم تنها سرپرست او. كاظمي هم با كوهي از مشكلات خانوادگي. صالحي با مسئوليتي برگرفته از حضور مداومش از اول جنگ. كريميان و فیض با آن متانت و بينايي خاص خود و ديگران هركدام با خصوصياتي كه يكي از آن‌ها هم براي روشنايي راهمان ما را كافي بود. ولي چه شد؟ هيچ.
اين بار از هيچ هم بدتر. اين بار در جواب سؤال مگر این‌ها مشكلات نداشتند و رفتند؟ سكوت نبود! نرفتن تنها نبود! بلكه جوابي بود. گفته شد: مگر هر كاري ديگران كردند ما هم بايد بكنيم؟! هرکسی وظیفه‌ای دارد و…
خوب مجيد! ناراحت نباش. دير يا زود بايد چنين جوابي می‌گرفتیم. ولي ای‌کاش به همین‌جا ختم می‌شد. نه. ادامه داشت و باید بگويم تازه شروع شد. جريانات رسيد به اينجا كه اعزام‌ها نوبه‌ای شد. تكليف دانشجوها تا حدودي معلوم شد.
نرفتن‌ها موجه شد (لااقل براي مدت‌ها). تا اينكه دهه شهداي مدرسه آغاز شد. تو كه خودت مسئولش بودي بهتر می‌دانی چند نفر همكاري می‌کردند. اصلاً در نظر خيلي از بچه‌ها كه ديگر به اين كارها، به اين تجلیل‌ها، به اين یادآوری‌ها، به اين بازنگری‌ها، به اين زنده نگه‌داشتن‌ها، به اين ابراز ارادت‌ها به خانواده شهدا، به اين الگو نمایی زندگي شهدا، به اين هدف‌داری راه شهدا اعتقادي ندارند [این کار اشتباه بود و بیهوده بود]! ديگر فكر می‌کنند چهارتا کتاب‌خوانده‌اند و یا چهارتا كلاس رفته‌اند ديگر نيازي به اين چيزها ندارند!
بيچاره نمی‌داند خودش نيازمند شركت در این فعالیت‌هاست. قضيه را به ديد فايده رساندن نگاه می‌کند. فكر می‌کند اگر همكاري نكند ضرري به كار می‌رسد و یا اگر كمك نكند خدمتي [نکند] ضرري به كار می‌رسد؛ و یا اگر كمك كند خدمتي به شهيد كرده. بدبخت نمی‌داند در وهله اول، خودش است كه از شركت در این برنامه‌ها استفاده بايد بكند.
خودش است كه بايد خاطره اين شهدا را در ذهنش زنده نگه دارد و از اعمال ناشايست و از نافرمانی‌هایی كه از امام كرده پشيمان شود.
بگذريم، نيامدند. شركت نكردند. همان‌طور كه کم‌کم سر قبر شهدا هم ديگر نخواهند رفت. حالا سر قبرشان نرفتند به درك! راهشان را زير سؤال نبرند. آري مجيد! دارد این‌جور می‌شود!
خودت كه بهتر می‌دانی. بعد از شهادت خودت ديدي چه شد؟ در جلسه [هفتگی] وقت براي خواندن قرآن برايت نبود. درصورتی‌که براي حلاجيان دو بار قرآن خوانده شد، براي صرافي كمتر، براي شيرازي و رمضان زاده كمتر، براي تو هم كه هيچ. اصلاً جلسه وقتش باارزش‌تر از اين است كه براي شهيدي مثل تو قرآن خوانده شود!…

غزل لاله رخان
آنان که حلق تشنه به خنجر سپرده‌اند
آب حيات از لب شمشير خورده‌اند
تا در بهار بارش خون بارور شود
نخلي نشانده‌اند و به ياران سپرده‌اند
بار امانتی كه فلك برنتافتش
بر دوش جان نهاده در اين راه برده‌اند
اين بی‌شمار لاله رخان در هواي يار
تا روز وصل ثانیه‌ها را شمرده‌اند
هرچند شاخه‌ها ز طوفان شکسته‌اند
هرچند شعله‌ها به‌ظاهر فسرده‌اند
روزي خوران سفره عشق‌اند تا ابد
اي زندگان خاك! مگوئيد مرده‌اند!
سيد حسن حسيني

مدخل اصلی: شهید مجید صادقی نژاد پدیدآورنده: نامعلوم
تاریخ تنظیم: ۶۶٫۱۰٫۱۵ منبع: کنگره شهدای دانشگاه علم و صنعت
نوع متن: دست‌نوشته شهید □ دیگران نوشت ■ مصاحبه □
وضعیت اصل سند: تصویر □ صوت □ فیلم □ در دسترس نیست ■
مدخل‌های مرتبط:
توضیحات: زندگی‌نامه مختصر شهید که توسط یکی از نزدیکان نوشته ‌شده

بسمه‌تعالی
زندگی‌نامه دانشجوي شهيد مجيد صادقي نژاد
زندگي روشنی‌بخش و سازنده انساني [بدون] كشش و كوشش و مبارزه براي تكامل و بهتر زيستن معناي ديگر ندارد؛ و در سايه سرنيزه زيستن و از تمدن و ترقي اخلاقي بی‌نصیب بودن را نمی‌توان زندگي شرافتمندانه انساني ناميد.
زماني كه ظلم بر سرزمین ما سايه افكنده بود در خانواده‌ای مذهبي در سال ۱۳۴۶ (ه.ش) در پنجمين روز ماه مبارك رمضان كودكي معصوم و پاک‌چشم به دنيا گشود. اسم پرمعنا و زيباي مجيد را از قرآن نام گرفت. در همان اوایل زندگي مظلومانه‌اش نشانه‌های صدق و صفا در او ديده می‌شد. مجيد پنج سال و نيم داشت كه به يكي از دبستان‌های خصوصي تهران رفت و هميشه در دروس و فعالیت‌های مذهبي پيشرو بود. در سن كودكي علاقه زيادي به نماز داشت و از سن هشت‌سالگی نمازخواندن را شروع كرد و آن را بر خود واجب می‌دانست و در هر موقعيتي كه بود آن را فراموش نمی‌کرد. در پي همين خصوصيات بود كه بعد از دوران دبستان و راهنمایی در جستجوي دبيرستاني برآمد كه خواسته‌های او را درك كند. در پي اين تلاش‌ها باراهنمایی يكي از دوستان با دبيرستان مفيد آشنا شد. او در دبيرستان فعالیت‌های زيادي داشت و از مدرسه مفيد به‌عنوان يك دانشگاه كه مظهر علم و ايمان است نام می‌برد.
بيشتر اوقات را با دوستان در مدرسه بود و در مواقعي كه در منزل به سر می‌برد کم‌حرف و صبور بود. در فكر آينده خود و كشورش بود به نوارهاي مذهبي علاقه خاصي داشت. نوار شهيد مطهري را كه گوش می‌داد تسكين اعصابش بود در گفته‌هایش غرق می‌شد و در دنیایی ديگري به سر می‌برد. بسيار به جهاد و شهادت می‌اندیشید و می‌گفت اين سعادتي است كه نصيب هرکسی نمی‌شود. او با موفقيت دوران دبيرستان را پشت سر گذاشت و در کنکور شركت كرد او در رشته مهندسي مكانيك جامدات به دانشگاه علم و صنعت راه يافت. مجيد سال دوم دانشگاه را پشت سر می‌گذاشت كه ديگر زمانه و انسان درنگ [را جایز] نشمرد و برای اولين بار خود را براي جبهه آماده كرد. در چهار نوبت به جبهه رفت؛ در نوبت اول به‌اتفاق عده‌ای از دوستان دیدوبازدید ايام عيدش را به سياحت جبهه‌ها اختصاص داد؛ همان چند روز عشق اين سرزمين نور و عرفان را در دل او شعله‌ور ساخت. اين بود كه پس از بازگشت در پادگان امام حسين نام‌نویسی كرد و بعد از ۴۵ روز آموزش نظامي و ده روز دوره امدادگري در بيمارستان به جبهه اعزام شد. در آن زمان در عمليات كربلاي ۵ به‌عنوان يك امدادگر خدمت می‌کرد بعد از چهار ماه و نيم كه در جبهه خود را آماده شهادت كرده بود اين فيض نصيبش نشد و به‌سلامت به تهران بازگشت. مجيد ديد وسيعي داشت [هم‌زمان] به جبهه و دانشگاه [و خوب آموختن] هر درسي انديشيد؛ دنباله درس خود را در دانشگاه ادامه داد ترم‌های خود را يكي پس از ديگري پشت سر می‌گذاشت به گفته دوستانش قلبي بزرگ داشت هیچ‌گاه شكايت از مشكلات تعلم و دوري مسافت نمی‌کرد و در همه حال تابع بود. آرزوهاي دنيوي را گذران و پوچ می‌دانست. مجيد در درون خود انقلابي داشت و سال سوم دانشگاه بود كه در سپاه پاسداران نام‌نویسی كرد اما كسي از اين موضوع مطلع نبود تا اينكه براي سومين بار براي مأموریتی خاص به‌طرف غرب روانه شد و بعد از پانزده روز دوباره به تهران بازگشت هر بار مجيد به جبهه می‌رفت آخرين كلامي كه بعد از خداحافظي می‌گفت اين بود به كسي نگویيد من جبهه چه‌کاره‌ام و کی به جبهه رفته‌ام اسلام دشمن دارد؛ شما به گفته‌های منافقان گوش ندهيد.
مجيد براي چهارمين بار آماده جبهه شد یک‌شب فراموش‌نشدنی بود. به خانه خبر داد كه فردا براي مأموریتی به‌سوی غرب می‌رویم و صبح روز بعد يكي از دوستان همرزمش به دنبالش آمد. براي آخرين بار خداحافظي كرد و دوان‌دوان به‌سوی ماشين سپاه كه به دنبالش آمده بود رفت. رفتنش غير از رفتن معمول [بود] انگار كه می‌دانست كه اين بار به آرزويش می‌رسد. مجيد بعد از يك هفته كه از مأموریتش گذشته بود در روز شنبه [ساعت] ۲ بعدازظهر ۳۰ آبان ماه ۱۳۶۶ درحالی‌که با فرمانده خود براي مأموریت در حال پيشروي به‌سوی ماوت در خاك عراق بودند گلوله [خمپاره] اي به زمين خورد و تركش آن بر قلب پاك مجيد كه اين بار ديگر خالص‌شده بود فرونشست و مجيد در همان لحظه اول آماده براي مهماني خدا شد و به‌سوی ملكوت پركشيد و از اين دنياي ظلم و جهالت، كه زندگاني در آن براي مؤمنان به معاد دردناك و عذاب‌آور است، رشته تعلق را گسست و به جايگاهي جاودان رسيد كه خدا براي شهيدان وعده داده؛ و خود ميزباني از ايشان را به عهده گرفته است. بعد از پنج روز پيكر پاكش به تهران منتقل شد و خانواده و همرزمان پيكرش را همچون سلاح شرف بر دوش تا امامزاده محمد كرج همراهي كردند. روحش شاد و راهش پر رهرو باد. با اميد پيروزي نهائي اسلام بر كفر جهاني.
۶۶٫۱۰٫۱۵