شهید

محمدباقر فیاضی

  • تاریخ شهادت: ۱۲ بهمن ۱۳۶۵
  • دوره ۴ مدرسه مفید

بسم الله الرحمن الرحیم

اینجانب محمد باقر فیاضی فرزند رضا شهادت می دهم به وحدانیت خدا و پیامبری رسول الله و امامت ۱۲ امام از علی (ع) تا حضرت مهدی (عج) و شهادت می دهم به رحمت خدایی که خداوند متعال می بخشد کلیه بندگان گنهکار خودش  را ، و شهادت می دهم که این انقلاب بر حق است و متابعت از حضرت امام واجب است و هر کس در مسیر و خط او حرکت کند به هدایت رسد و هر کس از راه او منحرف شود همانا به راه گمراه افتاده است و شهادت می دهم مرگ حق است هر کس انتهای مسیر زندگیش مرگ است پس چه زیباتر اینکه این مرگ شهادت و عرضه داشتن جان در پیشگاه خداوند باشد که چه تجارتی از این زیباتر و پر سودتر ، از همه دوستان و آشنایان خانواده خود هم می خواهم بدانند که شهیدان حاضر و ناظر بر اعمال ما هستند و بدانید شهیدان نمرده اند .

لیکن به زندگی جاودانه دست یافته اند پس ای کسانی که به دنبال زندگی جاوید هستید رمز این زندگی جاوید، شهادت است و نزدیک ترین راه رسیدن به این هدف این است . و ای دوستان من که در خود نمی بینم که خداوند مرا لایق پذیرفتن در بارگاه خود بداند ولی وقتی به آیه بالا می نگرم می بینم که رحمت این خدا بسیار زیادتر از وصف ماست که امید بر کرم او دارم و می دانم که از عادات کریم نیست که بنده خویش را بر حال خودش واگذار و از درگاه خود بیرون کند.

دوستان و آشنایان شما می دانید که برای هیچکدام کاری نکرده ام لیکن الان که دستم از این دنیا کنده شده است از شما می خواهم که از خداوند بخواهید که مرا ببخشد و توفیق شهادت و بودن در جوار ائمه را نصیبم گرداند و از کلیه شما عزیزان می خواهم که مرا حلال گردانید تا از عذاب و روسیاهی آن دنیا راحت شوم انشاء الله  که خداوند به شما اجر عظیم بدهد.

درم و مادرم خودتان می دانید که من به شما علاقه دارم هر چند برا شما اصلا فرزند خلفی نبوده ام حال که از بین شما رفته ام شما از اشتباهات من بگذرید و بدانید من شما را فراموش نمی کنم زحمات شب و روزانه شما را از یاد نخواهم برد ولیکن شما هم مرا از یاد مبرید  و برایم بسیار طلب مغفرت کنید که گناهانم  بسیار عظیم است که می ترسم با ریختن خونم نیز پاک نشود شما همواره برایم دعا کنید و باز هم می گویم پدر جان من برای شما اصلا فرزند خلفی نبوده ام پس پدرم حال مرا ببخش انشاءالله خداوند مرا به عنوان هدیه ای از جانب شما بپذیرد هر چند لایق این نیستم و پدر جان مادر جان انشاء الله شما با یاد مصیبات امام حسین (ع) و اولادش آرامش یابید.

خواهرانم و برادرانم ای عزیزان من ،من به شما برادران خوب و خواهران خوبتر افتخار می کنم و امیدوارم شما ادامه دهنده راه شهیدان باشید، در درستان کوشاتر باشید و در عباداتتان همینطور، سعی کنید به پدر و مادر بیشتر نیکی کنید و موجب تسلی خاطر آنها گردید و حتما شماها وقتی بزرگ شدید هر کدامتان سربازی خالص و عالم و عامل به دین خداوند گردید و ای عزیزان من برایتان برادری لایق نبودم و برای شما هیچ کاری نکردم پس شما نیز مرا حلال کنید و برایم طلب مغفرت کنید .

عزیزان از هم کنون شیطان را از خود دور کنید و با خداوند رفیق شوید خواهر جان حتما برایم زیاد زیارت عاشورا بخوان و از امام حسین (ع) بخواه تا برادرت را به عنوان سرباز قبول کند. از همه دوستان می خواهم برای من زیاد قرآن و زیارت بخوانید زیرا شدیداً محتاجم انشاء الله خداوند به شما اجر عظیم عنایت کند.

دوستان آخرین وصیتم این است نگذارید اسلحه من زمین بماند.

والسلام

جمعه ۱۰/۱۱/۱۳۶۵

مدخل اصلی: شهید محمدباقر فیاضی
پدیدآورنده: اعضای کنگره شهدای دانشگاه علم و صنعت
تاریخ تنظیم:نا معلوم
منبع: کنگره شهدا دانشگاه علم و صنعت
نوع متن: دست‌نوشته شهید □ دیگران نوشت □ مصاحبه ■
وضعیت اصل سند: تصویر □ صوت □ فیلم □ در دسترس نیست ■
مدخل‌های مرتبط:
توضیحات: مصاحبه با پدر و مادر شهید.

بسم‌الله الرحمن الرحيم
خانواده شهيد فياضي
پدر شهيد:
سلام و درود به امام بزرگوار و شهدای گران‌قدر مخصوصاً شهداي جنگ تحميلي كه اين ايام كه به اين بزرگواران هم تعلق دارد. در رابطه با مسئله شهدا من اولين بحثي كه دارم اين است كه من جسته‌گریخته مصاحبه‌ها و مجلات و مسائل مختلف راجع به شهدا [را] دیده‌ام این‌ها را اگر بشود به‌عنوان مسائل اسوه و نمونه به صورتی درآورد كه براي جوان دانشجو قابل‌استفاده باشد وتوان دهنده باشد، مؤثر باشد (تا [اینکه] به‌صورت معمولي و اطلاعات عمومي [باشد]) بهتر است. در ابعاد مختلف مثلاً توجه به اهل‌بیت را؛ مثلاً می‌خواهیم رویش بحث كنيم و بُعد عبادي مسئله شهدا را داشته باشيم. ازاین‌رو در مورد مسئله عبادي، عبادت داريم تا عبادت. اينكه حالا شهدا چگونه عبادت می‌کردند و درس خواندند داريم و [اینکه] جهاد و مسئله ولايت را و حفظ ارزش‌ها [مدنظر داشتند] و [اینکه] آن‌ها تا كجا بودند ما كجا بوديم؛ این‌ها یک مسئله است. يعني این‌هاست كه اثر مثبت براي من گوينده و یا شنونده و یا خواننده ايجاد خواهد كرد. من تصورم اين است؛ ليكن مطالبمان شهدا را نگه‌داشته‌اند؛ آثارشان دارد در خانواده‌ها [بدون استفاده می‌ماند.] به صورت‌های مختلف كار فني كه مثلاً وزارت ارشاد می‌کند. فرض بكنيد كه روزي تصويب می‌کنند [و برنامه‌ای] ترتيب می‌دهند [که] بپرسند و زمانی از بين نروند و خراب نشوند؛ این‌ها صورت نمی‌گیرد؛ ما خانواده‌ها هم كه اصلاً بلد نيستيم [خودمان از این‌ها تولید محتوا کنیم] مثلاً موزه شهدا را كه رفتم و ديدم آثار [را]، آثاري نيست كه بشود مثلاً صدسال نگهشان داشت؛ آن‌ها به‌مرور دارند خراب می‌شوند و از بين می‌روند وصیت‌نامه‌ای بوده، كارتي بوده چيزي بوده [است که به‌مرور دارد از بینمی رود.] این‌ها را بايد فكر [اساسی] براي نگه‌داشتنشان ازنظر فني كرد. کتاب‌ها را كتابخانه ملي همین‌جوری مثلاً صدسال نماندند [یک‌گوشه تا از بین برود] یک كار فني روی‌شان كردند؛ نگهشان داشتند؛ آثار شهدا دارد همین‌جور به‌صورت حالت هیئتی [از آن‌ها نگه‌داری می‌شود] كار كارشناسي كه رويش انجام نمی‌شود. فرض بگيريد كه اين انگشترش دارد یک‌جوری [از بین می‌رود]، ساعتش دارد جوري [نابود] می‌شود، دست‌نوشته‌هایش دارد می‌پوسد. خوب این‌ها يك مسئله است كه روی‌هم خيلي بحث [مهمی] است. از این‌طرف هم مطالب شهدا [به‌درستی منتقل نمی‌شود.] خوب آن چيزي كه براي [اخلاق] شهدا وجود دارد اين است كه خوب نمازي كه آن‌ها می‌خواندند شناختي كه آن‌ها داشتند و پای اين تا كجا می‌ایستادند علم و صبر و اخلاقي كه داشتند چه جوري بود. همین‌جا در مورد اهل‌بیت می‌گوییم و می‌گوییم آن‌ها تربیت‌شده آن اهل‌بیت و آن معنويات بودند. درست مثل قضيه بچه‌هایی كه مثلاً می‌خواهیم بگوييم كه درس خواندن این‌جوری است [و برای آن‌ها الگو معرفی کنیم می‌گوییم] بوعلي سينا هم این‌جوری بوده پاستور هم این‌جوری درس می‌خواند گاهي این‌جوری مثال می‌زنیم. در رابطه با شهدا اين اولين مسئله است كه می‌تواند [اتفاق بیافتد] چون زحمتي كه می‌کشید معلومات عمومي جمع نكنيد! روي آثار شهدا می‌خواهیم يك كار فني كنيد كه براي خانواده‌ها همین‌طور بماند؛ و در مرور زمان این‌ها بماند و از بين نرود؛ و این کار فني مثل آن‌هایی [باشد] كه در وزارت ارشاد هستند؛ از اين كارها بلد هستند. [در مورد] قضيه شهيد محمدباقر صدر هم خودمان بارها و بارها برنامه گذاشتيم كه از ايشان آثار جمع كنيم اما حل نشد خوب اين جوان‌های خانه بايد [که توانایی و مهارت دارند باید] بكنند. [مسن‌ترها] نمی‌توانند؛ خود من هم نمی‌توانم و راستي راستي [به خاطر همین ثبت نشدن‌ها] سهم بزرگي از اين خانواده بعد از پنجاه سال از بين رفته است. خودم هم خيلي نگران اين قضيه هستم. [جوان‌ترها] يا گرفتار دانشگاه يا گرفتار كنكور هستند و یا گرفتار ازدواج و زندگي هستند. این‌ها كه دنبال كنكور دانشگاه خودشان هستند كي دنبال شهيد [و ثبت اطلاعات به‌جامانده می‌رود؟!]. نه اصلاً خودم نگران و دل پاچه اين آثار بزرگ وعظيم و جالبی كه هست [هستم.] اين گنجینه‌ها دارد از بين می‌رود. اگر از بيرون نيايند بنده را امروز سربه‌سرم بگذارند [و مصاحبه‌ای ترتیب بدهند و] وقت كنم بنشينم، حالي داشته باشم [و حرف] بزنم والا می‌دانم دنبال كار خودم می‌روم و این مصيبتي كه شده [اتفاق می‌افتد]. اينكه ماچی از شهدا داشته باشيم چه جوري برخورد كنيم با قضيه شهدا به‌صورت كارايي خيلی بالا [مورد غفلت واقع‌شده] يكي [از نمونه‌هایش] هم آثارشان است. يعني تو خود همين خانواده‌ها خيلي افراد همت اين را ندارند كه نگاه‌دارند وسایلشان را، آثارشان را. [اما در مورد] نوع رابطه [شهید] با افراد و من كه پدرش هستم. ما تصوّر می‌کردیم كه محمدباقر با ما يا رفیق‌هایش است كه این‌قدر گرم می‌گیرد و این‌قدر اخلاق دارد؛ و [این در حالی بود که نه‌تنها با] این‌ها، با همه می‌جوشید. اين آدم يك آدمي بود كه عجيب بود. تشییع‌جنازه ايشان [را] در نماز جمعه اعلام كردند. آدم زياد داشت تو دست‌وپایش. يكي از ویژگی‌هایی كه رابطه كلي او را تشكيل می‌داد [این بود که درعین‌حال که] با همه بود ولي با هیچ‌کس نبود. نه با پدرش بود نه با رفیق‌هایش بود. انسان احساس می‌کرد كه اين رفيق جون‌جونی‌اش، از او مسئله‌ای که مربوط [نیست را پنهان می] دارد. به كار ما خیلی صميمي بود؛ و آنجا كه پاي مسائل جبهه و جنگ و مسائل ديني و عبادي و دینی تفکری این‌ها [وسط بود] کاملاً از ما جدا بود. يعني توي يك باغ دیگري بود. عجيب [بود] كه اين انسان ما را می‌خواست، ولي ما را براي كار خاصي می‌خواست. اگر وقتی [در مورد] آن کار خاص ما سربه‌سرش می‌گذاشتیم هرگز ما را نمی‌خواست. هرگز رفیق‌هایش را هم نمی‌خواست. مثلاً ايشان خيلي مردمي بود اما بيشتر به آن رفیق‌هایی بها می‌داد كه اهل جبهه بودند تا آن رفیق‌هایی كه مثلاً حالا يک نماز می‌خواندند.
به مدرسه‌اش خيلي علاقه‌مند بود ولي هی مدير سربه‌سرش می‌گذاشت [و به مدیر می‌گفت] كه چرا نمی‌گذارید بچه‌ها به جبهه بروند؛ و عمدتاً اگر كسي را دوست می‌داشت و باكسي رابطه برقرار می‌کرد یا به دليل اين بود كه می‌خواست در او نفوذي بكند و او را [به راه] بياورد حالا [مثلاً] تو راه ولايت، يا تو راه جبهه، يا تو را مسئله دين، يا نماز و این‌جوری عمل می‌کرد توي اين رابطه‌هایش؛ و مثل حالا [مانند] آن افرادي كه حالت پدرانه دارند، این‌جوری برخورد می‌کرد و افراد [را] زیر بال خودش می‌گرفت؛ و بعد هم با آن‌هایی [رفیق] بود كه تو قضیه اهدافش با او خيلي همراه‌اند وتوي آن مسائل خيلي كمكش می‌کنند و مثل همان مسائل جهاد و نظام و اسلام و نماز جمعه.
رابطه رابطه‌ای بود كه ديگران را يا از این‌طرف كه بتواند آن‌ها را [درراه] ايمان و تقوا و ولایت و جبهه و این‌ها قرار بده، يا به اين صورت بود كه این‌ها کمک‌کار او نسبت به اهدافش بشوند. اگر می‌دید كسي در رابطه با مسائل تقوايي ايشان، عبادي ايشان و اشکالشان به اهل‌بیت کمک‌کارش است، ياور او می‌شد والا نه منجر به فراقشان می‌شد. گاهي اتفاق می‌افتاد نسبت به مسائل می‌گفتم خوب تو حالا ديگر جبهه نرو! گفت خوب شما پدر من هستي ولي در رابطه با اين مسائل كاري به كار حرف من نداري [نداشته باش] ما ديديم سربه‌سر اين نمی‌توانیم بگذاريم و ما را در استخدام اهدافش نگه می‌داشت! يعني رابطه به اين صورت بود [که] يا می‌خواست به افراد نفوذ كند يا افراد را نسبت به خطي ببرد کمک‌کارش باشد؛ و من اين جمله را براي ايشان بكار بردم به نام آدم موفق. كسي كه از پدر و مادر و رفيق و وضعیت زماني و بهار و دانشگاه و افراد پولدار برای خودش بار بست و رفت؛ و این توفيق را پيدا كرد كه جمع كند [و باسعادت از این دنیا برود] در رابطه با آن هدف يك آدم موفق كسي است كه جفت و بند كارش باهم ميزان دربیاید وايشان اين حالت را داشت. از دانشگاهش از رفيقانش از مدرسه‌اش از وجه ما از فامیل‌ها براي اينكه خودش را به كمال برساند استفاده می‌کرد. به [همراه] همه بود و با هیچ‌کس نبود. واقعاً با خالقش بود، با مسائل عبادي خودش بود، مسئله ولايت بود؛ حالا هم كه رابطه‌ای با او بعد از شهادتش داريم كه جالب است. [پیش‌آمده که در مورد او] بشنويم حلال مشكلات [است]. گره‌های كور زندگي ماست فعلاً. من اين قضيه را نمی‌دانستم تا اينكه بعضي در افراد مدرسه روشنگر كه [نمونه‌اش] دختري هم‌سن‌وسال خواهر ایشان كه [هم] محل بود گفته بود كه شما شهيدتان را نمی‌شناسید. گفتند چطور؟ گفتند شهيد شما حاجت می‌دهد! گفتند چطور؟ گفته ما گرفتيم! ما هم تو چند مسئله جدي به ايشان متوسل شديم و دیدیم شهيد ناظر است و حاضر است؛ و حداقل ما به‌عنوان يك توسل و جواب گرفتن از شهيد يكي از اصول اعتقادي ما توي اين نوع رابطه‌اش بود به صورتی كه الآن كار مشكل و معضلمان [را در نظر می‌گیریم و] می‌گوییم محمد چه‌کارش بايد كرد؟ و این معضل حل می‌شود. عجيب هم اين آدم طرفدار دارد. به خاطر همين رابطه‌اش با انسان‌ها [است] كه اين الآن يك فردي شده كه ما در چندين چشمه از ايشان حاجت گرفتيم. دایی‌اش گرفته مادرش گرفته برادرش گرفته خواهرش گرفته. رفتند سر قبرش مطالبي گفتند و جواب را گرفتند؛ و [در مورد] این نوع رابطه يكي دو سه تا خاطره [می‌گویم] يك روز خواهرش كه فارغ‌التحصیل دانشگاه علم و صنعت است تو دانشگاه می‌گوید خوابش را ديدم. ديدم كه مثل قديم كه [با] دست می‌زدند تو سرش و می‌گفتند چطوري! (چون هردوی آن‌ها دانشجوي دانشگاه علم و صنعت بودند) گفتند جلوي كتابخانه بوديم باهم راه رفتيم؛ و من متوجه بودم كه شهيد است دست كردم توي موهايش گفتم چرا موهايت را آرايش نمی‌کنی؟ رزق‌گير شدي؟ موهايت را كوتاه نمی‌کنی؟
گفت پول‌ندارم. گفتم مگر آنجا هم‌صحبت پول [هست]؟ گفتم يعني چي پول‌نداری؟ گفت رفیق‌های ديگرم برايشان پول می‌فرستند فامیل‌هایشان، ولي براي ماکسی چيزي نمی‌فرستد. ما آمديم گفتيم ديگر سر قبر شهيد نمی‌رویم احوالش را نمی‌پرسیم؛ يك مسئله ديگري هم كه هست [این] كه شهيد هم توي آن مسائل نياز به كمك دارد و شهید [هم] می‌گوید ما آنجا پول‌نداریم سرمان را كوتاه كنيم براي رفقايمان می‌فرستند اما ما را تحويل نمی‌گیرند. زن‌عمویش وقتي زنده بود خيل به ايشان علاقه‌مند بود به ايشان می‌گفت محمد؛ رفتي شهيد شدي آنجا بايد شفاعت ما را هم بكنيد. خوب اين بچه هم رفت و شهید شد. عمو و زن‌عمویش خيلي به ايشان علاقه‌مند بودند. عمويش مهندس سازمان پژوهش است. [زن‌عمویش] گفت یک‌شب خوابش را ديدم گفتم چطوري؟ گفت ديدم سرش را انداخته پايين و به‌صورت من اصلاً نگاه نمی‌کند. حالت محجوب كه داشت صداقت و حجب و حيايي كه داشت. اين جوان خيلي محجوب بود. بعد گفتم يك قول و قراری به ما دادي كه ما را شفاعت كني ديدم جواب ما را نمی‌دهد. گفتم پس چه شد؟ گفت دو سه بار كه پيله كردم و گفتم پس شفاعت ما چه شده؟ گفت حالا ببينم چه می‌شود. يعني تا آخر خط حالا ببين تو چه جوري راه می‌روی؛ يعني می‌شود شفيع تو شد یا نه. از اين قضيه [مشخص می‌شود یک] ارتباطي خيلي [قوی] وجود دارد. خيلي عجيب بود؛ دایی‌اش روز اول فروردين دست‌زن و بچه‌اش را گرفت و رفت پایانه جنوب حالا روز اول فروردين كسي كه تا بيست روز قبلش بلیت را رزرو نكرده [و بلیت ندارد] چه جوري می‌تواند جنوب برود؟
برگشتند گفتند ۴ ساعت مانديم تشنه و خسته و مانده گفتند پایانه آن‌قدر شلوغ است كه دادوبیداد [آدم‌های خسته همه‌جا شنیده می‌شود] گفت: برگشتيم خانه [ساعت] ۲:۳۰، ۳ كه شد من رفتم گفتم من می‌خواهم بروم گلپايگان براي من بايد ماشين جور كنيد بايد به من بلیت بدهيد تا ۳:۳۰٫ می‌گفت رفتم و باز برگشته [بود و بلیت پیدا نکرده بود] روز اول فروردين و دنیای وانفسا و همین‌جوری داشته می‌گشته براي بلیت اتوبوس [که می‌گفت] ديدم يكي از همشهری‌ها آمد وزد پشت من گفت می‌خواهی گلپايگان بروي گفتم اره. (آن و خانم و بچه‌هایش ۴ نفر بودند) گفت من ۴ بلیت دارم امروز يك برنامه‌ای برايم پيش آمد نمی‌توانم بروم؛ دنبال آشنا بودم كه ۴ بلیت را به او بدهم.
عرض كنم كه دوباره نمونه‌برداری از دهانش كردند [ظاهراً داستان مربوط به برادر شهید است] گفتند كه باز آن به دنبال بیماری‌هایی قبلی‌اش مشكوك به «آن وجراست» هرچه ما آنجا رفتيم خوب نشد. عيد امسال ما با مسعودمان و چند تا فامیل‌ها رفتيم براي بازديد از جبهه در شلمچه. (همان‌جا كه ايشان شهيد شدند). در محل شهادت اين بچه‌ها آنجا رفتيم [و] باز متوسل شديم كه آقا ما ۱۰ بار اين را برديم دكترها می‌گویند نمی‌شود. از شلمچه كه آمديم بيرون آن زخم دهانش خوب شد اصلاً آن زخم دهان رفت كه رفت.
من آمدم سر قبر شهداي هويزه (كه شهداي هويزه شهداي خيلي مظلومي هستند) بعد پولي [می‌دانند] و قبضی می‌دادند براي مسئله بازسازي [یادمان] شهداي هويزه. من رسيدم كنارش همین‌جوری توي ذهنم آمد كه مثلاً نه؛ من پول نمی‌دهم اينجا؛ به بچه‌ها ۵۰۰ الي ۱۰۰۰ تومان عيدي می‌دهم. خوب آن سال عيد بود ما رفتیم. یک‌مرتبه ديدم مثل‌اینکه محمد آقا بغل من گفت بابا عيدي مرا بده! همان ۱۰۰۰ تومان عيدي را [دادم برای بازسازی] ايشان پرسيد پرداخت‌کننده [وجه را چه کسی بنویسم] گفتم بنويس محمدباقر. آقا اين حوادث عجيب و قریبی خیلی برايم اتفاق افتاده. آنچه متوسل شديم تقریباً بعد از شهادت این‌جوری شده [و جواب گرفته‌ایم] و گاهی هم خودم براي شهدا منبر می‌روم و می‌گویم واي به حال خانواده شهيدي كه به‌جای متوسل [شدن] به شهداي خودشان بلند می‌شوند و می‌روند [در خانه دیگران]. در خانه او باز [است؛ سراغشان بروید و از] آن‌ها گره‌گشایی بخواهيد. اين وقت در رابطه با مردم بود و الآن رابطه‌اش با مسائل زندگي ماست و نظاره‌ای كه واقعاً در زندگي ما دارد. ايشان در رابطه با مسائل شهيد شدنشان هميشه با لشكر محمد رسول‌الله (ص) [به جبهه می‌رفت] و با رفیق‌هایی كه تو مرز صفر و دانشگاه [بودند] و گاهی با بچه‌های محل می‌رفت جبهه. آخرين باري كه می‌خواست [برود که] درواقع شهادتش بود، (ناگفته نماند كه ايشان در سال سوم دبيرستان پاي چپش قطع شد؛ رفت روي مين قطع شد. بعدازاین با پاي مصنوعي ۵ تا عمليات را رفت) رفت تو لشكر خاتم‌الانبیاء‌ براي ده خودمان آنجا فرمانده واحد عدوات شده بود همين خمپاره ۸۰ [شلیک می‌کردند] من نيز به‌عنوان روحاني رفتم آنجا [یعنی] لشكر خاتم‌الانبیاء‌ بعد [به ایشان] گفتند اين دفعه چرا آمدي اينجا گفت من اين دفعه می‌خواهم مثل آدم بيايم جلو. چون هر دفعه با رفقی‌هایش می‌رفت و می‌گفتند و می‌خندیدند؛ و با رفیق‌های دانشگاهی‌اش و مدرسه‌اش [دسته‌جمعی می‌رفتند] و این دفعه او تنها و تک رفت و کسی او را نمی‌شناخت. فرمانده واحد و مسئول خمپاره ۷۰[شده بود و]،۴ يا ۵ قبضه سرمايه داده بودند به او و او غريبانه و تنها رفت؛ و در شلمچه كه بلند شد كه قبض‌ها را رهبري كند و آتش را براي بچه‌های رزمنده تهيه كند يكي از هلی‌کوپترهای كبري صدام [مکان او را] كه دو سه تا از دوستانش هم بيشش بودند راكتي را می‌اندازد؛ كه دوستانش می‌خوابند و دوستانش بلند می‌شوند ولي می‌بینند كه محمدباقر بلند شد اما سر محمدباقر شكافت خورد و نصف شد و تا دندان‌هایش شكافت و نصف شد. سال ۶۵ [بود که شهید شدند] در وصیت‌نامه‌اش هم اين شعر ذکرشده كه:
عاشقان را دادن سر نه عجب داشتن سر عجب است
ايشان در شلمچه به شهادت رسيدند تمام وسايلش را برايمان آوردند. ساعتش كه يك ربع به ۹ روز دوازده بهمن روز شهادت حضرت زهرا علیه‌السلام بود را نشان می‌داد؛ كه اينجا برنامه داشتيم و ساعت درست لحظه شهادتش را نشان می‌دهد. كه تركش خورد و دست‌وپایش سوخت و فرق [او] شكافت؛ و كارت خونين او هم كه هست و با اسكناس ۵۰ توماني توي جيبش از ۷۵۰ توماني که از كسي گرفته بود ۱۰۰ يا صد و خورده‌ای بود كه اصلاً بردند و ما نمی‌دانیم كه چه كسي برد.
جالب است رفیق‌های آنجایش [و] افرادي كه زیردستش بودند [می‌گفتند] اين اواخر خيلي خوش‌زبان شده بود؛ آدم خيلي دوست داشت با او حرف بزند، از او حرف بكشد. حرف‌هایش جذاب شده بود و جذاب بود. يكي از بچه‌ها می‌گفت. شب شهادتش نخوابيد؛ و در حالت گريه بود آن روزي كه می‌خواست به شهادت برسد.[دوستانش می‌گفتند] اينكه ما می‌خواستیم محمدباقر با ما حرف بزند اين بود كه مخصوصاً آن روزهاي نزديك شهادتش آن‌قدر آن چهره قشنگ شده بود؛ آخر هيكل درشت و بلندقامت [بود] و دست‌های قوي داشت و چهارشانه بود. می‌گفت اصلاً آن چهره ديدني شده بود سخن [او] شيرين شده بود. آن لحظه‌ای كه [هلی‌کوپتر] نزديك شد ما اول پدافند بوديم. بعد كه نزديك شد [و خواستیم] برويم خط آن جوان این‌جوری شده بود. شهادتش را هم من خواب ديدم؛ وقتي پاهايش قطع‌شده بود خواب ديدم يك گلوله توپ خورد بغل‌پاهایش مقداري خون از پايش ريخت. موقع شهادت خواب ديدم يك گلوله توپ بغل من خورد كه از من هيچي نماند بعد آمدند گفتم محمد شهید می‌شود. در تهران بودم ديگر دلم شور می‌زد كه آن‌ها رفتند شلمچه و دو سه روز طول نكشيد كه گفتند شهيد شد. ارتباط با بچه‌های دانشگاه خيلي زياد داشت. سعيد مرلباني، احمد نیک‌روش، حميد دادگستر كه سعيد رفيق جون‌جونی‌اش است آن‌ها هم‌دوره بودند؛ و باهم در دانشگاه ايشان در خارج از كشور كار می‌کنند. [آن‌ها هم] خاطره‌های خيلي خوبي از اين بچه‌دارند (آن‌هم بسيج المهدي واقع در تهران ويلا). خصوصاً بچه‌های بسیجی آنجا را به‌عنوان پايگاه می‌شناسند.
بله افراد رزمنده‌ای كه با او بودند زيادند بچه‌های ديگر كه علم و صنعت نبودند ولي دانشجوي دانشگاه‌های ديگر بودند [هم ایشان را خوب می‌شناسند]. سه دوستي كه اسامي آن‌ها ذكر شد از هم‌رزمان ايشان بودند و خاطره‌های جالبي دارند و يا آقاي حاج عقيل [هم از هم‌رزمان شهید] هستند الآن به اسم حاج محمد بچه‌ها می‌شناسندش. او هم با شهيد در ارتباط بود و خاطرات زيادي از او دارد كه بیشتر اين رزمنده‌ها از اين بچه‌ها مسائل این‌چنین زياد دارند. در رابطه با دوستانش ايشان بسيار صميمي بود و گاهی [اوقات که] با دوستانش قهرمي كرد می‌گفت من ناراحتم؛ پا می‌شد می‌رفت آشتي می‌کرد. و نسبت به دوستانش خيلي وفادار بود خيلي. مخصوصاً اگر در جبهه زخمي می‌شدند و شهید می‌شدند تا تبريز [و یا هر شهری که بودند] می‌رفت. بيشتر از رفقايش كساني را دوست داشت كه تو خط و خط بازي نباشند [و] در خط ولايت و پيرو رهبري باشند و اهل جبهه. يعني نمازخوان و دعا كميل خوان را دوست داشت ولي خيلي آن‌ها را تحويل نمی‌گرفت؛ بيشتر آن‌هایی را تحويل می‌گرفت كه آن جمله را می‌گفت كه اينجا براي …اگر مردی پا شو برو جبهه! و عرض كردم وقتي ايشان به شهادت رسيد خيلي عجيب دوستانش آمدند و اینجا را جمع‌وجور كردند. تقریباً عجيب رابطه‌ای در این قضا یادداشت. مثلاً در آن موقع خيلي شهيد می‌آوردند. تهران مداحان سرشان شلوغ بود ولي وقتي به بچه‌های شهرري گفته [شده] بود محمد شهيد شده ۶ تا ۷ تا مداح آمده بودند ۳ تا ۴ ساعت خوانده بودند. آن موقع موشک‌باران هم بود. عجيب اين با افراد رابطه عميقي داشت؛ و جاذبه داشت؛ كه خيلي مفصل و عجيب مجلس داشت چون خيلي با افراد خالص بود و خودجوش و زودجوش [بود] خيلي دنگ و فنگ توي رابطه‌هایش نداشت؛ راحت [برخورد می‌کرد] با طرف. كار خلاف ديني و شبهات انجام نمی‌داد. راحت نفوذ می‌کرد. در رابطه با دوستانش هم به اين صورت بود. كه نقل می‌کنند رفیق‌هایش كه [زمان‌هایی که] خيلي جبهه می‌رفت از درس‌ها عقب می‌افتاد، خيلي راحت می‌رفت خانه بابا؛ ۱۰:۱۵ شب نهار و شامش را می‌خورد و درس‌هایش را می‌گرفت و می‌آمد. تعارفي با كسي نداشت. (كه بعضاً دوستانش قايم كردند اين موضوع را) يك آقاي فيضي توي دانشگاه [بود] كه ايشان [هم] درس‌خوان بود تو مفيد؛ می‌گفت محمدباقر تا ديد تو نماز جمعه فرمانده‌ها نيستند می‌گفت [سریع می‌رفت تا شرکت کند] در عمليات. می‌رفت خودش را می‌رساند جبهه و درک می‌کرد كه [حتماً عملیاتی هست و] چرا فرمانده‌ها نيستند؛ و می‌گفت چرا به من نگفتيد و رفتيد جبهه؟ ايشان در سال چندين بار می‌رفت جبهه. بعد مثلاً شيمي و فیزیک را [که عقب‌افتاده بود و دوستانش] نوشته بودند، گاهي ۱:۳ شب می‌رفت كلاس می‌گذاشت؛ از اين قضيه با دوستانش كلاس می‌گذاشت. ما الآن چندين سال با بنياد شهيد كاري نداشتيم. من با رئيس بنياد و روحاني او رفيقيم؛ و مدير كلش آقاي شكري [را هم می‌شناسم] و از رفیق‌های قديمي [من هستند]؛ و رئيس بنياد شهيد قبلاً آقاي لولاچي بود؛ و این هم كه الآن [به] همت آقاي اشرفي كه برادرشان در آن دبیرستان معاون من هستند و برادر آن اشرفي كه الآن رئيس بنياد شرق است. توي جلسات عمومي [و] گاهي تو افطاری‌ها ما را دعوت می‌کنند. گاهي من می‌خواهم برایشان –

مادر شهيد:
ايشان كه خيلي [رابطه‌اش با ما خوب بود] با ما دوست دوست [بود] يعني به‌عنوان اينكه بچه ما بود نبود بلكه يك دوست غمخوار بود. من هر موقع خانه‌تکانی چيزي داشتم هميشه كمكم بود. چه از بچگی‌اش چه بعداً كه بی‌پا بود؛ [در] همه كاري كمكم انجام می‌داد. برادر و خواهرش را خيلي دوست داشت. همسایه‌ها را خيلي دوست داشت. مخصوصاً آن‌هایی كه مؤمن بودند. با آن‌ها خيلی خريد می‌کرد؛ و می‌گفت آن خريد را (حالا يا شلوار بود يا پيراهن بود) می‌برد حتماً می‌رساند كه وقتي جبهه رفت آن‌ها را (بچه عمو يا خاله‌اش بود) رسانده باشد؛ و همیشه با بچه‌ها نماز و اصول دين و این چيزها را ياد می‌داد. هر چه در توانش بود [درراه آموزش آن‌ها انجام می‌داد و به] آن‌ها جايزه می‌داد حالا از ۵ تومان تا ۲۰ تومان و ۱۰۰ تومان. براي اينكه بچه‌ها چيزي ياد بگيرند. به فامیل‌ها حالا اگر نوك پايي هم بود سرمي زد و می‌رفت كه صله‌رحم بشود. دوبه‌دو می‌رفت با موتورش يا گلپايگان می‌رفت و یا همین‌جا. بعضی‌ها هم ‌غذایشان را نمی‌خورد و می‌گفت نمی‌دانم خمسش را داده يا نه. ولي بعضي جاها قشنگ می‌گفت نهار يا شام بياوريد و می‌خورد. خيلي علاقه‌مند بود به دوستانش و آشناها. درباره مؤمن [بودن] و ولایت‌فقیه و پشتیبانی امام اصلاً کشته‌مرده اين چيزها بود.
به هر حول و ولايي خودش را صبح جمعه به دعاي ندبه بهشت‌زهرا می‌رساند. با دوستانش [خودش را به] دعاي چهارشنبه، دعاي توسل را مهديه می‌رساند. دعاي كميل هم خودش را می‌رساند؛ نماز جمعه را همین‌طور. می‌گفت هر كس كه ۳ بار فرود مُهر مِهر روي قلبش می‌خورد، بايد حتماً دفعه ۴ نماز جمعه برود والا او بايد هميشه بيشتر برود؛ و نماز جماعت مسجد كه هميشه می‌گفت تا می‌توانید برويد مسجد اجتماع برقرار كنيد. تا دشمن بداند كه مثلاً انقلابی‌ها هستند و چه جوري هست و نيست. حرف‌های ما را خيلي گوش می‌داد کلاً همه بچه‌هایم همین‌طور هستند. کوچک‌ترین حرفي كه پيش می‌آید می‌گویند مامان تو را به خدا راضي هستي؟ ايشان هم همین‌جور بود و مرتب می‌گفت مامان راضي هستي از من؟ كوچك بود كه جاي آن آقا [اشاره به یکی از حاضران] نشسته بود گفت مامان بيا. گفت مامان یک‌چیزی بگويم گوش می‌دهید. گفتم: چی؟ گفت: نگويي نه. گفتم: خوب بگو گفت: يك امضاء‌ به من می‌دهی. گفتم امضاي چي؟ گفت بابا شرط نيست اگر شما یک امضاء به من بدهي من می‌روم جبهه. گفتم آخر مامان تو كوچكي؛ چيه بروي جبهه. گفت: نه به خدا به من گفتند اگر مامانت امضاء‌ بدهد تو می‌توانی جبهه بروي و كار انجام بدهي. گفتم باشد امضا می‌دهم. اين بچه سراپاي مرا بوسيد. هي می‌گفت مامان تشكر مامان تشكر دستت درد نكند. بعد گفتم تو برو خدابه‌همراهت من امضاء می‌دهم سپردم تو را به امام زمان (عج) هر چه خدا راضي [هست همان می‌شود]. تو نه از علی‌اکبر (ع) حسين (ع) عزيزتري و نه چيزي. من راضی‌ام به رضاي خدا. می‌پرید بالا و مرا بوسيد و گفت تو چه‌کار خوبي كردي. از اين برنامه‌هایش یک‌بار هم شب آخر آخر بود كه دیگر می‌خواست برود من اينجا نشسته بودم و داشتم خياطي می‌کردم فردايش می‌خواست با سپاه محمد (ص) برود و هي آمد دوروور من (مثل‌اینکه آدم چه جور بچه را ناز می‌کند) گفتم محمد جان من کاردارم می‌خواهم اين را بدوزم عروسي دایی‌ات است.
گفت: مامان دو روز ديگر من می‌روم تا آخر عمر مرا نمی‌بینی همين شد. هر چه ما به او گفتيم عروسي دایی‌ات است نرو. آخر تازه ۱۰ الي ۱۵ روز بود كه از جبهه آمده بود. ولي گفتش كه سپاه محمد (ص) دارد می‌رود و حیف است كه با سپاه محمد (ص) نروم. كه ديگر با سپاه محمد (ص) رفت و… هر نامه و هر چيزي كه براي دوستان و آشنايان فامیل‌هایش می‌داد هميشه سفارش از تقوا [می‌کرد و می‌گفت] بچه‌ها را حسين گون و زینب گونه بزرگ كنيد.
طوري نباشيد كه بچه‌هایتان از نماز و روزه و تقوا بيفتند. برنامه‌هایش خيلي بود. صدتا، هزارتا كتاب در مورد شهيد بايد بنويسيم. كوچك بود؛ كلاس اول بود بابایش سربازي بود ما را هم برده بود [شهر محل خدمتش] آوردنش اينجا كه اسمش را بنويسيد مدرسه بعد نوشتند [مدرسه] صفا. جايي كه پدربزرگش نوشت خانم‌ها معلمش بودند بعد بچه یک‌چند وقتی‌که رفت دیگر نرفت گفتيم چرا نمی‌روی؟ گفت ديگر نمی‌روم چون معلم‌هایش زن هستند و همه بی‌حجاب هستند من نمی‌روم. بچه را پدرش بردش مدرسه زمان نوشت؛ بچه پيشرفت كرد. نمره‌ها همه ۲۰ شد. كه به آن كوچكي بی‌حجابی و باحجابی را می‌فهمید. تو بعضي از نامه‌هایش هم [به این مسئله تأکید کرده بود] تو يكي از نامه‌هایش هم نوشته بود كه من از در حياط آمدم بيرون یک‌دفعه چشمم خورد به يك زن نامحرم من بايد ۳ روز روزه‌بگیرم كه ۳ روز روزه‌اش را هم گرفته بود خط‌زده بود كه روزه‌اش را گرفته. خانم‌های كوچه، همه آن‌ها ديگر محمد را می‌شناختند. وقتي صداي موتورش را می‌شنیدند فوري حجابشان را كامل می‌کردند و اگر داخل كوچه بودند فوري می‌رفتند خانه‌هایشان. این‌قدر اين بچه جذبه داشت براي اينكه مردم را به راه راست هدايت كند. در نامه‌هایش می‌نوشت سلام؛ سيروس و کامبیز [هم سلام] می‌رسانند. یک‌کلام بروم. ۵ الي ۶ تا نامه دارد در رابطه قبولي دانشگاه يا در مورد خاطراتش [در آن زمان]. در رابطه با بچه‌ها و دست‌نوشته‌هایش [هم تعدادی] هست. در دانشگاه قبول شد گفت: همه بچه‌ها خوشحال‌اند ولي من احساس خاصي توي اين قضيه ندارم اين عکس‌ها و نامه‌هایش. او یک شال داشت روزهاي عاشورا می‌انداخت به گردنش. بعد گفت اين شال باشد هر كس شهيد شد قرار است بیندازد به گردنش. او همان روز كه شهيد شد و آوردنش، يا زمان افتاد كه رفتيم سر کمرش ديديم بله آن شالي كه نوشته‌شده بود يا حسين شهيد [همان شالی که] روزهاي عاشورا گردنش می‌انداخت گذاشتيم. در تشییع‌جنازه‌اش آقاي ناطق آمد صحبت كرد ۲ بار. آقاي ناطق از قديم با ما آشنا بود. هميشه دوست داشت در روزه خواني باشد. تو برنامه‌های فاطميه باشد.[در] برنامه امام حسين (ع) باشد. بچه اولمان بود. دفعه اول كه رفته بود جبهه با آقاي صياد شيرازي بود عکس‌هایش هم هست. خيلي از دوستانش شهيد شدند. می‌آمدند اينجا هفته‌به‌هفته ۱۰ روز به ۱۰ روز باهم درس می‌خواندند [عکس‌هایش راهي از تو آلبوم درآوردند]. یکدست نيست. از دانشگاه هم عكس دارد. مادر من هميشه می‌گفتم: سر محمدم نصف شده یک‌شب خواب ديدم گفت مامان هي نگو سر محمد نصف شده بعد ديدم سرش به هم جفت شد و يكي دو میلی‌متر لبش سوراخ بود گفت تا اينجا سرم نصف شده. بیابانم عكس بگيريم. كه بچه بيدار شد ديگر من از خواب پريدم نتوانستم با او عكس بگيرم. درباره معجزه هم هر چي بگويم كم گفتم. پدرش افتاد تو غار ۴ متري آنجا ۳ تا ساختمان ۹ متري بود. ايشان پائين بود بچه‌ها آمدند و گفتند بابا افتاده تو غار! ما هم همان‌جا بوديم گفتم محمد همان‌طور كه من حضرت يوسف را می‌خواهم از چاه بيايد بالا من می‌خواهم بابايت نيز سالم از چاه بيايد بالا. خدا شاهد است الحمدالله كشاندند او را بالا بعدازآنکه از ساعت ۴ تا ۱۰ شب تلاش كردند تا او را بیاورند بالا فقط پايش شكست هيچ نوع برنامه ديگري برايش پيش نيامد. چون همش من از محمد خواستم گفتم محمد تو بايد بابايت را سالم بياوري بالا و الحمدالله سالم آمد. هميشه پنج‌شنبه‌ها و دوشنبه‌ها روزه می‌گرفت. نماز ايشان هم عجيب بود هيچ نمازي را بدون گريه نمی‌خواند بعد از نماز چشم‌هایش پر از اشك بود نماز شب هم می‌خواند. می‌گفت ما مولا داريم ما بي مولا نيستيم ما مولا داريم.