روایات

شرح شهادت شهید اعتمادیان به نقل از یکی از هم‌رزمان

تیر ۱۱, ۱۳۹۷ بدون نظر
مدخل اصلی: محمدکاظم اعتمادیان پدیدآورنده: نامشخص
تاریخ تنظیم: نامشخص منبع: مسجد مهدی
نوع متن: دست‌نوشته شهید □     دیگران نوشت ■     مصاحبه □
وضعیت اصل سند: تصویر □     صوت □     فیلم □     در دسترس نیست ■
مدخل‌های مرتبط:
توضیحات: شرح شهادت شهید به نقل یکی از هم‌رزمان

آخرین ساعت، آخرین دقایق، آخرین لحظه‌هاساعت ۱۱ که من مشغول شستن لباس‌ها بودم برادر تقی نزدم آمد و گفت: راستی از امروز ساعت کار تغییر پیداکرده و یک ساعت اضافه‌شده است من به او گفتم آره می‌دانم ولی به حال ما که فرقی نمی‌کند، بالاخره ما تمام‌ روز را باید اینجا در خدمت باشیم.
صدای ترمز ماشین برادر کاظم که به‌اتفاق برادر همایون از مقر نوح برمی‌گشتند توجه‌ها را به آنجا جلب نمود. آن روز هم طبق معمول برادر کاظم جهت تحویل غذا به مقر نوح رفته بود و در سر ساعت همیشگی که دست می‌کشیدیم و برای صرف غذا به داخل مسجد می‌رفتیم به آنجا رسید. من رو کردم به برادری که کنارم نشسته بود و گفتم: انگار چهره برادر کاظم و همایون نورانی شده است.
از ساعت ۱۱صبح ۱۳ دقیقه گذشته بود و من که کار شستشوی لباسم پایان گرفته بود، جهت آویز آن‌ها به پشت مسجد رفته بودم. صدای ضد هوایی ناگهان سکوت آن منطقه را شکست؛ گلوله‌های ضد هوایی سینه آسمان را می‌شکافتند و به سمت هدف پیش می‌رفتند. از حرکت و سیر گلوله‌ها می‌توانستیم بفهمیم که هواپیماهای دشمن قصد حمله به پل رودخانه اروند را دارند.
هواپیماها که با آتش پرحجم ضد هوایی روبرو شده بودند چند بار در آسمان مانور دادند و خود را به این‌طرف و آن‌طرف می‌کشاندند.
گلوله‌های ضد هوایی از هر سو به یک نقطه متمرکز بود و هدف را دنبال می‌کرد که به ناگاه صدای وحشتناکی پرده گوشم را کشاند و در یک لحظه زمین در مقابل چشمانم سیاه گشت. گردوخاک بسیاری فضای جلوی مسجد را پوشاند، ساختمان مسجد به لرزه درآمد، درختان اطراف آن آتش گرفتند و آب رودخانه بالا پرتاب شد من که در اثر موج به بالا پرتاب شده و محکم به زمین خوردم بودم، یارای برخاستن از زمین نداشتم. هر چه سعی کردم خود را کشان‌کشان به جلوی مسجد برسانم از توانم خارج بود.
گردوغبار همراه با فریاد و آه درهم‌آمیخته بود، ذکر یا حسین، یا حسین برادران حکایت از وقوع حادثه‌ای می‌داد.
صدای انفجار ۴ راکت که به جلوی مسجد خورده بود همه را از اطراف متوجه مسجد می‌نمود. در یک‌لحظه به خاطرم رسید که برادر کاظم و برادر همایون در جلوی مسجد مشغول تخلیه غذا و حمل آن به داخل مسجد بودند. دیگر درنگ جایز نبود. با یک یا علی خود را سرپا نگه‌داشته و آهسته، آهسته به‌طرف جلوی مسجد به راه افتادم. صحنه‌هایی که جلوی مسجد دیدم بسیار دل‌خراش و تأسف‌بار بود.
برادر کاظم که جلوی در مسجد مورد اصابت ترکش قرارگرفته بود و از ناحیه شکم جراحت پیداکرده و درازکش افتاده بود.
برادر حمید که سوار بر وانت از آن دو به مسجد نزدیک می‌شد دچار موج گرفتگی شده بود. آن برادری که در کنارم به شستن لباس مشغول بود. داخل آب پرت شده و انگار خفه‌شده بود.
یکی دو برادر دیگر که مشغول تخلیه غذا بودند کمی آن‌طرف تر پرتاب‌شده و در خوابی خوش لبخند می‌زدند.
داخل شبستان صحنه رقت‌بار و اشک‌آلودی به وجود آمده بود. حدود ۲۰ تن از برادران از ناحیه سر و گردن و شکم دست ‌و پا مورد اصابت ترکش قرارگرفته و همگی فریاد یا حسین سر داده بودند. من که در اثر موج گرفتگی، قدرت کمک و حتی فکر کردن را از دست داده بودم بلند فریاد یا زهرا یا زهرا، می‌زدم. در مدت کوتاهی چند تن از برادران دیگر واحدها که به یاری برادرانم داخل مسجد آمده بودند و می‌خواستند مجروحان را به بیمارستان منتقل کنند، مواجه با ماشین‌های له‌شده و ازکارافتاده جلوی مسجد شدند و قادر به کاری نبودند. از هر طرف فریاد کمک کمک یا زهرا یا حسین بگوش می‌رسید.
تانک سوخت گازوئیل در کنار مسجد آتش‌گرفته بود. یکی از راکت‌ها به نزدیکی حمام و دستشویی اصابت کرده بود و برادری که داخل حمام مشغول استحمام بود به شهادت نائل می‌گردند. ۲ راکت دیگر که به پل خاکی روی نهر روبروی مسجد خوردند باعث شهادت برادری که کنار نهر مشغول شستشو بود می‌گردند. راکت دیگر که جلوی مسجد منفجر می‌گردد، باعث می‌شود برادرانی که در حال تخلیه غذا بودند رزمندگان داخل مسجد در حال انجام‌وظیفه بودند را مجروح می‌نماید.
لحظات بسیار اندوه‌بار و سرد می‌گذشت. چهره‌های خون‌آلود برادران عزیز، غمبارترین زمان را برای ما به وجود آورده بود. ماشین‌های مقر که در اثر اصابت ترکش ازکارافتاده بود، ما را مجبور نمود تا از شهرداری و قرارگاه نوح درخواست وسیله نماییم که این کار در اسرع وقت انجام شد و برادران را به اورژانس فاطمیه انتقال دادند. یاد خاطرات آن لحظات بسیار غم آفرین بود. برادر کاظم که مشغول تخلیه غذایی که از قرارگاه نوح تحویل گرفته [شده بود] بودند از ناحیه شکم مجروح و در کنارش برادر محمد همایون که مشغول کمک بود شهید شد. قلم دیگر از نوشتن ابا دارد. لحظاتی که من کاظم را در آغوش داشتم به او گفتم قدری تحمل‌کن تا ماشین بیاید و به بیمارستان برویم و آن شهید عزیز به‌عنوان آخرین کلام همراه با لبخندی دل‌نشین، حاکی از رضایت تمام از اتفاقات واقع‌شده با رشادت و صلابت تمام گفت که: هیچ اشکالی ندارد. من ناراحت نیستم.
این کلام تمام صحنه‌های غم‌انگیزی را که دیده بودم و از شدت غم و درد فریاد می‌زدیم، همچون آب خنک، جان ملتهب ما را آرام نمود و ما را در انجام وظایفمان ساعی‌تر کرد.
به‌هرتقدیر ما ماندیم و هزاران خاطره و رمز و راز، با غم از دست دادن بهترین عزیزان هم‌رزممان و اینکه که یک سال از آن ماجرای غم‌آلود می‌گذرد و به یاد آن می‌افتیم، از خود شرمنده و خجل [می‌شویم] که سعادت همراهی آنان را نداشتیم و در این انتخاب اصلح ما را قابل ندانستند.
ما ماندیم و کوله باری از گناه و کم کاری و مشکل تر از همه بار مسئولیت رساندن پیام آن شهیدان عزیز و دیگر شهدای تاریخ از هابیل تا حسین و از حسین تا خمینی و از خمینی تا این زمانهای گذرا.
اما ای شهید عزیز ما با تو و با خون سرخ تو و خون سرخ دیگر یارانت، تجدید عهد و میثاق می نماییم و از خداوند می خواهیم که ما را در انجام مسئولیت و وظایفمان یاری دهد. تا بتوانیم با قدرت هر چه تمام تر و با موقعیت هر چه کاملتر، از عهده آن برآئیم که این بار سنگین است و آن راه دراز.

نظرتان را بگویید