روایات

(۳۱/۵/۸۱)مصاحبه با علی امین برادر شهیدان سعید و امیر امین

اسفند ۲۶, ۱۳۹۶ بدون نظر

مصاحبه با حاج علی آقای امین برادر شهیدان امیر و سعید امین

مصاحبه کنندگان: آقایان سیدمجتبی هاشمی و مهدی نیکبخت. ۳۱/۵/۸۱ یزد

تاریخ تولد امیر: اول آبان

تاریخ تولد سعید: ۵/۱۲/۷۲ شهادت سعید: ۱۵/۵/۶۱

سوال: ببخشید آقا سعید سال اول دانشگاه بودند؟

جواب: نه اصلا ان موقع دانشگاه باز نبوده و همان مدرک دیپلم را داشتند. دانشگاه سال ۶۲ یا ۶۳ باز شد.

س: اقا امیر تا سال سوم دانشگاه خواندند؟

ج: خیر اصلا آقا امیر دانشگاه نرفت. کنکور امتحان داد، رشته تجربی می خواند و پزشکی امتحان داد و در آن رشته که می خواست قبول نشد.

هر دو برادر در رشته تجربی بودند. آن موقع پشت جبهه بودند. اعزام رسمی دومین امیر امین بود (سعید در غرب بود) وامیر در جنوب. امیر برای کارهای بهیاری با آقای دکتر ظفرقندی رفته بود.
سال ۶۴ که خواست به جبهه برود مشکل آموزشی پیدا کرد. چون در ان زمان همین طور کسی نمی توانست به جبهه برود. باید دوره اموزشی می دید بعد به جبهه می رفت و امیر هم تمام اعزامهایش غرب رسمی بود. بعد رفت و در سال ۶۴ آموزش دید و در اعزام اول مهر ماه در کردستان بود و در اعزام دوم به کربلای ۵ رفت.
سعید بعد از اینکه فارغ التحصیل شد یکسال در جبهه بود. سعید سال ۵۹ کلاس چهارم بود. همان موقع اولین اعزامی که داشت در زمان مدرسه بود. در ان موقع هادی غفاری یک گروه دو سه هزار نفری را گرفتند و به اهواز بردند.

در آن موقع هماهنگی خاصی وجود نداشت هر کسی می آمد و می گفت : نیرو می خواهم و یک قطار نیرو بر می داشت. هر کجا که می رفتند هواپیمای عراقی آنها را می زد.
اول سعی کرد قطار آنها را بزند. نتوانست بعد سعی کرد محل استقرار آنها را هدف بگیرد. یعنی ستون پنجم کاملا از وضعیت انها اطلاع داشت. به همین دلیل گروه ۲۰ یا ۳۰ روز در جبهه بودند. و بعد گفتند همگی بر گردند به تهران.

سعید هم به تهران برگشت. (چون اعزام خطرناک بود) زمان مدرسه بود . مدرسه که تمام شد ان زمان از مدرسه فارغ التحصیل های خود را برداشت برد یکدوره سمپاشی در دانشگاه تهران ببیند. آن دوره برای این بود که در آن زمان حشرات و سوسک و موش در سنگرها خیلی زیاد بود.

برای جلوگیری از این آمدند یک دوره به آنها دادند و ان دوره سمپاشی بود. در این دوره کاری که برای آنها انجام دادند این بود که روشهای مبارزه از طریق سمپاشی بودند که آنها به جبهه بروند و سنگرها را سمپاشی کنند.

امیر و سعید هم یکدوره برای سمپاشی به جبهه رفتند. بقیه بچه ها به تهران برگشتند. دو نفر از بچه ها ماندند. یکی سعید بود و یک آقای استاد باقر. سعید دیده بان بوده،مسئول فلان بوده و … اینها را بعدا فهمیدیم.
سعید از سال ۵۹ که جتگ شروع شد در یک مدرسه بود. تابستان را برای سمپاشی به جبهه رفت و تا سال ۶۱ که شهید شد جبهه بود و تنها دو بار به تهران آمد. سعید از انهایی بود که وقتی به جبهه رفت پرونده نداشت. در حالیکه خودش فرمانده جبهه راست بود.

در غرب به همین دلیل نتوانست در دفعه آخر که دوست داشت به جنوب برود به جنوب اعزام شود. اگر می خواست برود باید دوره آموزشی می دید سپس آمد به بهه که با این مشکلات برگشت به غرب و آن موقع هم عملیات ثارالله بود که در آن عملیات شهید شد.

بعضی ها می گفتند سیم خاردار را داشت می زد بالا که نیروها رد بشوند و در آن حال تیر به سینه اش برخورد کردو شهید شد و بعد از آن جنازه از بالای تپه غلت خورد و به پائین آمد و چون نیرو در حال پیشروی بود در موقع برگشت هم نتوانستند جنازه او را برگردانند.

دیگران گفتند تیر خورده و حتی نفس های آخرش را هم دیدند که کشیده منتهی چون مرجوح بود رفتن جلو و از یک مسیر دیگر برگشتند و می گویند آنجا موقعیتی به نام شهید سعید امین نامگذاری شده است. (تقریبا در همان موقعیتی که شهید شده است)
رمانی که امیر شهید شد آقای عقابی با او بود. آقای عقابی دوره ۱ بود.

نحوه شهادت شهید امیر امین:

بچه هایی که هم گردان او بودند گفتند که در پیشرویهایی که داشتند خمپاره به بغل او می خورد و با ترکش خمپاره صدمه می بیند. از کارهای سعید زیاد کسی خبر نداشت. چون زیاد در خانه نبودو فقط خسته به خانه می آمد و می خوابید.

او در حین درس خوانده بوفه مدریه را راه انداخت و کتابخانه مدرسه را با دو سه نفر دیگر راه اندخت و در سال ۵۸ به بچه هایی که درسشان ضعیف بود درس می داد.چون یک دوره درسی برای بچه ها گذاشته بودند.
سعید بچه ای بود که کارها در آن زمان آرام انجام می داد و حتی عکس هایی که امیر از سعید گرفت به سختی توانست بگیرد چون او در عکس ها زیاد نبود و زیاد عکس نمی گرفت. سعید براساس شور و غوغای جبهه بود که به جبهه رفت.

صحبت های امام نیز روی سعید برای رفتن به جبهه تاثیر گذاشت چون او نسبت به این مسائل حساس بود و در این زمینه زیاد فکر کرد.

چون مدرسه سال ۵۹ کسی را نمی گذاشت به جبهه اعزام شود و هر کسی که می رفت را اخراج می کرد ولی سعید به همراه آقای شایسته پناه در همان سال به جبهه رفتند و اخراج هم نشدند. امیر هم همین مشکل را داشت. این بود که در زمان خاص خود خوب تشخیص می دادند.

تشخیص های انها هیچکدام مبنی بر احساسات نبود. امیر دفعه اولی که اعزام شد بعنوان غواص اعزام شد. ولی او سینوزیت شدید داشت.
یکبار هم پیش آقای عقابی رفت و او استخاره کرد و جواب مثبت آمد یعنی اینکه غواص باشد. چند دفعه اول که امیر رفت به عنوان غواص رفت. در لحظات آخر دیگر احساسات نیست. می پرسند که می خواهی شهید بشوی یا نمی خواهی. همین شهید بلورچی اینگونه از او سوال و در همان لحظه ای که خواست جواب بدهد تیر به او خورد و مجروح شد .

هر وقت امیر یا سعید از جبهه زنگ می زدند ارامش خاصی به ما دست می داد مخصوصا اینکه امیز یکبار در عملیات کربلای ۴ بود به ما زنگ زد من و پدر و مادرش آرامش پیدا کردیم. اتفاقا در همان زنگ زدن به ما گفت عملیاتی در پیش است برای ما دعا کن که فلان بشود.

یعنی هر لحظه در حالت انتظار بود. انتظار می کشیدیم تا خبری بیاید. منتظر امام زمان (عج) که می گویند همین است هر لحظه انتظار می کشد که خبری بیاید . منتظر واقعی که می گویند همین است.
سعید بیشترین وقت خود را در مدرسه می گذاشت. سعید در خانه یک ماکارونی هم درست نکرد. اما در مدرسه اولویه ، ماکارونی و … را درست می کرد تا بچه ها گرسنه نمانند. البته اینطور نبود که او به درس خود رسیدگی نکند. من زمانی ساعت ۳ و ۴ بلند می شدم و می دیدم که دارد درس می خواند.

در کارهای مراسم مدرسه سعید همیشه پیشاپیش بقیه در این امور کار می کرد و تنها خستگی هایش را به خانه می اورد. مثلا صبح ساعت ۶ به مدرسه می رفت و تا عصر در مدرسه کار می کرد.

از این جهت شاید اههل خانه از او شاکی بودند. در مواقعی که در مدرسه کاری بود سعید حضور داشت. پایه گذار جشن فارغ التحصیلی همین دوره ۱ بود و سعید هم در آن سهیم بود.

امیر نسبت به سعید در مراسم درسی ضعیفتر بود. امیر مثل سعید صبح زود به مدرسه نمی رفت اما طوری بود که خود را وقف مدرسه کرده است مثلا اگر ۱۰:۳۰ صبح می رفت ۱۰:۳۰ هم برمی گشت. (زمانی که فارغ التحصیل بود) امیر از دست ریاضی زیاد خوشش نمی آمد چون آن موقع اینطور بود که مثلا کسی در رشته ریاضی درس می خواند ولی رشته ریاضی امتحان می داد و مثلا پزشکی دانشگاه تهران قبول می شد.
امیر زیاد به ریاضی علاقه نداشت برعکس سعید که همه درس ریاضی را در سر کلاس می گرفت. معلم ریاضی آن زمان سعید آقای دانش بود که بسیار هم سختگیر بود ولی سعید به خوبی از پس ریاضی بر می آمد. اما در درس ادبیات زیاد علاقه ای نشان نمی داد. معلم ادبیات آن موقع سعید دکتر شکیبا بودند که سعید برعکس امیر توجهی به درس ادبیات نداشت.

یکبار درس …. داشتیم. بچه ها همه طناب پرده را به گردش سعید بسته بودند و سعید تا آمد طناب را باز کند آقای شکیبا آمد و کلی عصبانی شد و شاکی از اینکه درسش هم خوب نبود و اینجوری هم شده بود و از کلاس قهر کرد. بعد فردی رفت پیش آقای شکیبا و گفت: ما او را می شناسیم فرد خوبی است تا بالاخره آقای شکیبا برگشتند.

با توجه به کثرت کاری که سعید داشت نظم او خوب بود. نه بی نظم و نه زیاد بانظم. رفاقت او با بچه ها به طور عادی بود . در نظرات مختلف با هم بحث می کردند. در رای دادن ها انتخابات با هم مشورت می کردند. رفاق خاصی نبود.

مثلا آیه قران می خواندند شروع به ایراد گرفتن به آیات قرآن برای اینکه وارد بحث شوند و این خود یک روش آموزشی می شد. آن موقع مثل الان حساسیت های درسی نبود. کلاس چهارم را هم می خواندند بعد کجا می خواستند بروند. دانشگاهی نبود. از سال ۵۸ تعطیل شد تا اینکه دوره ۳ اولین ترم و بعد از آن بود که وارد مباحث رزمی شد.

دیده بان بودن سعید را خبردار نیستیم، فرمانده اکیپ ۱۰۶ بودن و از این مقولات را آن موقع خبر نداشتیم و بعدا فهمیدیم. حاجی بابا بود که او را فرمانده جبهه راست قرار داد.

خصوصیات:

شهید سعید امین بی ریا بودنف سعید در عکس انداختن خیلی حساس بود، نمی گذاشت زیاد عکس بگیرند. از او (سهید امیر امین، صادق بودن. صدق او معروف بود. به همین دلیل او را ساده می گرفتند و او را مسخره نیز می کردند. مثلا شوط و … هر چه داشت می گفت)

صفات شهید:

امیر سعی می کرد از سعید و یا بقیه بیشتر عکس بگیرد و بنابراین عکسهای خودش کم بود. شهیدان کسانی بودند که به کل با بقیه فرق داشتند ولی شاخه هایی داشتند که بر آنها استوار بودند.
مثلا صداقت امیر طوری بود که کسی وقتی با او دوست می شد دیگر نمی توانست به او اطمینان کند. خیلی از بچه های هم دوره ای می گفتند که اگر امیر می بود این مشکلات که با آن برخورد کردند هم نبود. انتخاب راه مهم است این هست که مشکل است و آنها را در زمان خود تشخیص دادند که چیست. آنها (شهیدان) اعتقاد درستی داستند که براساس ان انتخاب درست را انجام می دادند. زندگی آنها زیاد عجیب و غریب نبود. زندگی عادی ولی سالم داشتند.

شهید میرقاسمی در عملیات والفجر ۲ شهید شد. و در آن موقع شهید فیاضی مجبورم کرد تا بلندی های کله قندی برویم و او را بلند کنیم بیاوریم.او هم اصرار ز یاد می کرد و می گفت اگر به دنبال او نرویم مفقود می شود. تا خط مقدم رفتیم و همه ی جناره ها را می دیدیم. آخرش هم او را در سردخانه در ارومیه پیدایش کردیم که داشت یک مسیر دیگر را می رفت و برایش زده بودند که به شیراز برود. که در آنجا شهید فیاضی او را شناسایی کرد و آنجا او را برداشتند و به تبریز بردند و از آنجا با قطار او را به تهران فرستادند وگرنه مفقود می شد و معلوم نبود که بشود پیدایش کرد و مکافات زیادی داشت.

منبع: مستندات مسجد مهدی علیه السلام

نظرتان را بگویید